نی صبر ماندن مانده، نی پای سفر رفتن _ رحیم رادمان


نی صبر ماندن مانده، نی پای سفر رفتن
این روزها کارم شده از کوره در رفتن
از شهر بد شاید شود، از بخت بد، اما
امکان ندارد یک وجب جای دگر رفتن
با آن که خوشبختی نمیآرد برای من
دارد تمایل بخت من بر دردسر رفتن
در باتلاق زندگی گیرم چنان که هیچ_
_سودی ندارد سعی من، جز بیشتر رفتن…
دیوانه جان! تقصیر از دست تو هرگز نیست
از روز اول رفته تقدیرم به شر رفتن