لبهای او نه لب که دواخانهی من است _ حسین توحیدی
لبهای او نه لب که دواخانهی من استتنها مسکِّن دل دیوانهی من است فرمانروای سلطنت شهر لالههاستشاهِ پری به خدمت پروانهی من است در عمر خود قشنگتر از او ندیدهاماو قرص ماه...
لبهای او نه لب که دواخانهی من استتنها مسکِّن دل دیوانهی من است فرمانروای سلطنت شهر لالههاستشاهِ پری به خدمت پروانهی من است در عمر خود قشنگتر از او ندیدهاماو قرص ماه...
زمین از آفتاب افتاد و ماه از آسمان افتاددوباره تیرهگی در قلبهای نوجوان افتاد و چاقو در پی خودکارسازی رفت در جنگلقلم چاقو کشید و کار دست ناکسان افتاد دوباره جنگ آمد...
رفتن به سوی صحرا، دنبال چیست دریا؟!در پرده های سازت آهنگ کیست دریا؟ باشندگان جنگل، چندیست تشنه هستنداز روی مهربانی، قدری بایست دریا آلاله ها یکایک از زندگی بریدنددر آرزوی گلها، باید...
گندم زردشده در دم داسم چه کنماگر از سایۀ مرگم نهراسم، چه کنم؟ دلخوشیهای سفرکردۀ من برگردیدروزگاری است که ویران از اساسم چه کنم کاش سنگینی غمهای مرا میدیدیدشانهام خسته و من...
چنان که سوختن از بیتو ساختن سخت استکجا در آتشِ سوزان گداختن سخت است؟! «دل» است و عاقبتش باختن، خیالی نیستکه در حضورِ تو «خود» را نباختن سخت است کلاه و کفشم...
خوشحال باش، با همه خوشحالها برقصای دست تو لطیف تر از بالها، برقص باشد به لطف جادویت از نو، جوان شونددر پارک، در کنار کهنسالها برقص با رقص تو اگرچه زبان بسته...
+ آخر این فلاکت این عذاب، میکشد مرا؟+ روزگار مضحک و خراب، میکشد مرا؟ – در سرت…؟+ سگان هار بیشمار زوزه میکشند– خواب میکنی؟+ نه! چون که خواب میکشد مرا + باز...
لب میگشایم صورتم را آه میگیردسازِ مرا آیینه با اکراه میگیرد بغضم یلی گردیده وحشتآور و یاغیتب میدهد، جان میستاند؛ راه میگیرد قلبم پریشان نیست هنگاهیکه بی«هوش»اماین گِل فقط وقتی که دارد...
گفتنش خوب نیست میدانم، روزگاریست غمبهدل شدهامدستم از شعر عاشقانه تهیست، پیش ریحانهجان خجل شدهامخواهرم خسته است، با قالین بام تا شام غصه میبافدمن به تریاک، دودمانم را دود کرده...
از روزگار، از بخت، از اقبال بیزارماز زنده بودن، از قفس، از بال بیزارم از ماه و چاه، از ماهی و مهتاب، از برکه از خندهها، از گونههای چال بیزارم...