به قلبِ سنگیِ دیوار، طرح در میبافت _ لیلی غزل


به قلبِ سنگیِ دیوار، طرح در میبافت
تمام زندگیاش را در این اثر میبافت
شب از نهایت خود سر کشیده بود اما
کنار پنجره، دیشب زنی سحر میبافت
پرنده بود اسیر قفس ولی هر روز
برای جوجهی خود شوق بال و پر میبافت
کنار آتش افسانههای خاموشش
ز «هُند» سرخ غزل، نقش یک نفر میبافت
به نام عشق و زن و درس و کار و آزادی
به جان خویش چه آسان خطِ خطر میبافت
به زیر ضربهی شلاقها نمیلرزید
به جان بیجگران جهان جگر میبافت
هزار بار دگر سبز و بارور میشد
هزار بار اگر زندگی تبر میبافت
اگرچه بیهنران باورش نمیکردند
خلاف باورشان، باور دگر میبافت
خراب و خسته، پریشان و دربدر، اما
دوباره در دل توفان رهِ سفر میبافت