از روزگار، از بخت، از اقبال بیزارم _ شفیق صادقی


از روزگار، از بخت، از اقبال بیزارم
از زنده بودن، از قفس، از بال بیزارم
از ماه و چاه، از ماهی و مهتاب، از برکه
از خندهها، از گونههای چال بیزارم
وقت تقلا در حصار این نفوس بد
از هر که میگوید «زبانم لال» بیزارم
من زاغ شومی بودهام، پیغمبر نکبت
از اجتماع مردم خوشحال بیزارم
هر بار دنبال همان دانه، همان دام
تا عمر دارم از لب و از خال بیزارم
از آمدن دلگیر و از رفتن دلآزرده
از بدرقه همپای استقبال بیزارم