از روزگار، از بخت، از اقبال بیزارم _ شفیق صادقی
از روزگار، از بخت، از اقبال بیزارماز زنده بودن، از قفس، از بال بیزارم از ماه و چاه، از ماهی و مهتاب، از برکه از خندهها، از گونههای چال بیزارم...
از روزگار، از بخت، از اقبال بیزارماز زنده بودن، از قفس، از بال بیزارم از ماه و چاه، از ماهی و مهتاب، از برکه از خندهها، از گونههای چال بیزارم...
اگر از عشق نخوانم، تفنگ خواهد خواندبه جای بچهی آهو پلنگ خواهد خواند قبیله، یک قفس است و دهان آدم هابه گوش دختر حوا ز ننگ خواهد خواند اگر که...
گفتهای و شنیدهام گاهی، که بریده غمی امانت رامیتوانم بخوانم از چشمت خط امروز داستانت را بام خوش آفتاب تو تخت مادر پیر پینهدوزت بوددیگر او نیست، من نمیدانم، یا...
یک لحظه را غمگینم و ناگاه خوشحالم شادی و غم پیوسته میآید به دنبالم یک روز را در یک سماع شاد میرقصمیک لحظه از یک سرنوشت تلخ مینالم در هیئت...