گفته‌ای و شنیده‌ام گاهی، که بریده غمی امانت را _ موسی ذکی زاده

گفته‌ای و شنیده‌ام گاهی، که بریده غمی امانت را
می‌توانم بخوانم از چشمت خط امروز داستانت را

بام خوش آفتاب تو تخت مادر پیر پینه‌دوزت بود
دیگر او نیست، من نمیدانم، یا شکستند نردبانت را؟

دخترت که خود خود ماه است، ماه لرزان داخل چاه است
اینچنین زندگی فرو خورده، هر زمانی جوان جوانت را

پسرانت که یکه تازانند، بی‌گمان سرنوشت سازانند
کنده‌‌اند این طرف زمینت را، بسته‌‌اند آنسو آسمانت را

خشت همسایه می‌خورند به فرق، که مگر خانه‌ هم شود آباد
جز ستون ساختن علاجی نیست لرزه‌ی سرد استخوانت را

من که روزم گذشت و خسته شدم، تو کمی فکر کن عزیز دلم
چه کسی رسم مهرورزیدن، می‌دهد یاد کودکانت را؟

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *