گفتنش خوب نیست می‌دانم، روزگاری‌ست غم‌‌به‌دل شده‌ام _ سید امین اسفندیار

گفتنش خوب نیست می‌دانم، روزگاری‌ست غم‌‌به‌دل شده‌ام
دستم از شعر عاشقانه تهی‌ست، پیش ریحانه‌‌جان خجل شده‌ام
خواهرم خسته است، با قالین بام تا شام غصه می‌بافد
من به تریاک، دودمانم را دود کرده مریضِ سِل شده‌ام
 
کابل و بلخ و غزنه زیبا است، کابل و بلخ و غزنه زیبا نیست
استخوان‌درد و عاشق و مفلوج در همین خاک و آب و گل شده‌ام
 
«دشت لیلی» و دامن «ناور» زیر پای سپاه ضحاک است
در میانه نه پرچم کاوه در میانه چه؟ سنگ‌چِل شده‌ام
 
ساقه‌ی سبز «گندم بهسود» یار من -یار نازنین من- است
رمه‌ی کوچیان‌ چرید او را دهن باز یک چِغِل شده‌ام
 
در زمستانِ قلّه‌ی پامیر «آهوی مارکوپولو» هستم
زمهریر است و سایه و صخره، بین کفتار و برف ول شده‌ام
 
در چنین گیر و دارِ وانفسا، که برای چه شعر بنویسد؟
تو اگر دوست داشتی ممنون!‌ من پشیمان و منفعل شده‌ام

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *