زمین از آفتاب افتاد و ماه از آسمان افتاد _ هدایت حاذق

زمین از آفتاب افتاد و ماه از آسمان افتاد
دوباره تیره‌گی در قلب‌های نوجوان افتاد
 
و چاقو در پی خودکارسازی رفت در جنگل
قلم چاقو کشید و کار دست ناکسان افتاد
 
دوباره جنگ آمد عشق را با موشکی له کرد
غزل اندوه شد از چشم‌های شاعران افتاد
 
گرفتم سوزن و تاری به دستم، بخیه خواهم‌ زد
لب بالا و پایین را به‌هم، کار از زبان افتاد!
 
دعا کردم همین‌که قصه باشد، خوب و بد، خیر است!
ولی حیف دعایم، قصه از سود و زیان افتاد
 
و مادر سنگ‌ها را جوش داده داخل دیگ‌اش
دوباره قحطی شلغم به جان سفره‌مان افتاد
 
تمام رنج ما از قطع یک ناجو به‌دست آمد
برافتادم، برافتادی همین‌که سایه‌بان افتاد
 
کسی آتش به جنگل ریخت اما سال‌ها بعدش
جهان شد دوزخ‌ و آتش میان داستان افتاد

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *