گفتگوی اختصاصی با سید حکیم بینش
- گفتگو, مقالات ادبی
- 1405/08/16

ما شاخههای یک درختیم»
سید حکیم بینش، شاعر افغانستانی، از همان نوجوانی پای در راه ادبیات گذاشت. راهی که از دوستی با همکلاس ذوقمند و حضور در جلسات خانگی شعر آغاز شد و با شاگردی در محضر استادانی چون سیدابوطالب مظفری و محمدکاظم کاظمی ادامه یافت. او امروز نهتنها در شعر، که در رسانه نیز حضوری پررنگ دارد و سالهاست قلم و صدای خود را وقف ادبیات کرده است. گفتوگوی پیشرو روایتی از مسیر شاعری، دغدغههای فرهنگی و تجربه رسانههای او در مهاجرت، همدلی و سرزمین شعر است.
شعر را چگونه شروع کردید؟ با چه کتابهایی و با چه استادانی شاعرانگی شما آغاز شد؟
شاید از خوشبختی من بود که از همان کودکی دوستی داشتم اهل ذوق. پدران ما روزهای جمعه تمرین سخنرانی داشتند. از ما نوجوانها هم میخواستند که انشا و مقالهای نوشته کنیم و بخوانیم. دوست من خیلی زیبا مینوشت به گونهای که نوشتههایش ذوق آدم را قلقک میداد. شاید یک نوع حسادت کودکانه هم به این که او خیلی مورد توجه قرار میگرفت، داشتم. یک روز ازش پرسیدم چه کار میکنی که این قدر زیبا مینویسی. گفت: پیش استادی میروم و ادبیات یاد میگیرم. بیدرنگ گفتم، به استادت بگو شاگرد دیگری نمیپذیرد. دفعۀ بعد که دیدمش گفت: استاد به در خواست شما جواب مثبت داده است. این شد که روزهای جمعه خانۀ استاد میرفتیم. اول دو نفر بودیم و بعد چهار نفر شدیم. استاد ما شاعر بود و با این که جوان بود، درک خوبی از شعر و ادبیات معاصر داشت. تازهترین کتابهای شعر و داستان را در کتابخانهاش مییافتیم. کتابها را امانت میگرفتیم و میخواندیم. به طور طبیعی با بسیاری از شاعران و نویسندگان مطرح معاصر آشنا میشدیم. در آن سالها دو مجلۀ نوجوان چاپ میشد که خیلی در میان نوجوانان طرفدار داشت. سورۀ نوجوان و سروش نوجوان. به سفارش استاد من سورۀ نوجوان را میخریدم و دوستم سروش نوجوان را تهیه میکرد. اینگونه پای من به وادی ادبیات باز شد.
آن استاد عزیز! شاعر جوان و مطرح افغانستانی آن روزها در محافل ادبی ایران بود؛ کسی که نامش همواره در کنار استاد محمدکاظم کاظمی مطرح شده است؛ سیدابوطالب مظفری و آن دوست من که مرا با استاد آشنا کرد، صاحب مجموعه داستان گوسفند سیدمحمد علوی است. سیدمحمد علوی از نجیبترین اشخاصی است که میشناسم و دوستی ما به بیش از سی و پنج سال میرسد.
استاد مظفری با استاد محمدجواد خاوری دوست بود و از قضا استاد خاوری هم شاگردانی داشت و جلسهای و استاد مظفری ما را چند باری به جلسۀ ایشان برده بود.
کمیبعدتر آشنایی با استاد کاظمی و شرکت در جلسۀ شعری که شاعران افغانستانی در چهار راه شهدا داشت، مرا بیشتر با دنیای شعر و شاعری آشنا کرد.
دو استادی که همیشه از آنها یاد گرفتم و شعر نوشتم و مرا در مسیر شاعری یاری کردند، استاد سیدابوطالب مظفری و محمدکاظم کاظمی بودهاند.
در ذهن نوجوان آن روز من کتاب فقط کتاب شعر و نثر ادبی بود و دیگر کتابها را به رسمیت نمیشناختم؛ شعرهای شاعران کهن چندان باب میلم نبود. کتابهای احمد عزیزی مانند شرجی آواز که شعر است و نافلۀ ناز که نثر ادبی است، کتابهای قیصر امینپور، سلمان هراتی، علیرضا قزوه، حسن حسینی و دیگر شاعران با دنیای نوجوان من خیلی سازگارتر بود. هر جملۀ کتاب توفان در پرانتز که نثر ادبی است، از قیصر امینپور، ذوقم را برای نوشتن تحریک میکرد یا کتاب آنجا که حق پیروز است از پرویز خرسند. نافلۀ ناز احمد عزیزی که قلمم را به رقص در میآورد. همۀ این کتابها را از استاد مظفری میگرفتم و عطش ادبی خود را بیشتر و بیشتر میکردیم.
در زمینۀ آموزش شعر، کتاب روزنۀ استاد محمدکاظم کاظمی خیلی برایم راهگشا بود.
در مجموعههای «سیبهای سرخ چیدنی» و «بلخ و نیشابور» شاعر به دنبال چیست؟ از نام مجموعه دومتان پیداست که پیوندهای تمدنی از دغدغههایتان بود؛ از این دغدغه ارزشمند بگویید.
شعرهرشاعر بازتاب بعضی از لحظههای زندگیاش است. او همچنان که کوشش میکند، احساسات و عواطف خود را به روی کاغذ بیاورد، میتواند زبان و سخنگویی کسانی باشد که در شرایط مثل او قرار دارند. طبیعی است که جهان و جهان بینی هر شاعر در آثارش و سبک و روش زندگیاش دیده میشود. هر اثر اگر همه نه، بخشی از جهان شاعر و زندگی او را باز تاب میدهد.
«سیبها سرخ چیدنی» در سال ۱۳۹۳ به وسیلۀ انتشارات عرفان چاپ شد. من در این کتاب کوشش کردم خودم باشم؛ یعنی از همان ابتدایی که وارد دنیای ادبیات و شعر شدم این تلاش را داشتم که از خودم فاصله نگیرم؛ همان خوی و خصلت روستایی را داشته باشم که استاد مظفری در یکی از کتابهایی که به من هدیه داده بود، از آن یاد کرده است.
در این کتاب شما با شعرهای عاشقانه هم روبهرو میشوید، با شعرهای آیینی و اجتماعی هم؛ همدلی، وطن، موضوعهای وطنی، زن، انعکاس آوارگی و دنیای مهاجرت و بازتاب احساساتم را در مورد حوادث جهان و افغانستان از مضمونهایی است که در این کتاب میخوانید.
«بلخ و نیشابور» ادامۀ من و زندگی من است. فکر میکنم در این مجموعه دغدغههایم عمیقتر شدهاند و جهانم بزرگتر. در آن کوشش کردهام بیشتر از همدلی حرف بزنم. در واقع رویکرد زندگیام به آن سوی بوده است.
من در غزلی که در پیوند همدلی بین مردم ایران و افغانستان سروده شده، گفتهام: ما درختان یک باغیم ولی حالا معتقدم که ما شاخههای یک درختیم. در غزلی به نام ریشهها و شاخهها که گلایهای هم از بعضی همزبانان کردهام گفتهام
ریشهها تنیده به عشق است، پرورانده مادر فرهنگ
شاخههای جدای تو را هم، شاخههای جدای مرا هم
یعنی اگرچه شاخههای ما جداست ولی ما پرورش یافتۀ دامان یک فرهنگیم؛ یعنی ریشههایمان یکی است.
افغانستان، ایران، تاجیکستان و سایر نقاطی که به فارسی حرف میزنند، از یک تمدن و فرهنگ ریشه میگیرند و خوب است که به وفاق و همدلی فکر کنند. متأسفانه موج بزرگ افغانستان ستیزی در ایران راه افتاده و این موج خطرناک، تأثیرات خود را بر فضای شعر و ادب هم میگذارد. ما شاهدیم که بعضی از شاعران و ادیبان و دوستان ایرانی ما هم به این موج پیوسته و از آن حمایت میکنند. به همین خاطر توجه بیشتر به اشتراکات و قلمرو تمدنی بزرگ فارسی میتواند، دلها را بازهم به هم نزدیک کند و به هم گره بزند. ناگفته پیداست که همدلی بین فارسی زبانان دغدغۀ هر شاعر و نویسنده و ادیبی است که به بالندگی زبان و ادبیات فارسی و زیست مسالمت آمیز مردم در ساحۀ این زبان میاندیشند.
شما سالهاست که در رادیو مشغول هستید؛ تجربه دو حوزه رسانه و ادبیات چقدر روی آثار و شغل شما تاثیر داشته؟
ادبیات و رسانه از هم جدا نیستند. زبان رسانه، زبانی است که دانش همۀ مردم و عمومِ مخاطبان را در نظر میگیرد. در رسانهای مثل رادیو شنونده یک کلمه را یک بار میشنود، به همین دلیل باید کلمه مفهوم و رسا ادا شود. کلمۀ به گونهای دور ذهن نباشد که مخاطب تا به معنای آن فکر کند، ادامۀ حرفهای گوینده را از دست بدهد.
من در رادیو کارم بیشتر نوشتن بودهاست و تمام کوششم را به کار میبردهام که از سادهترین کلمات و الفاظ و جملات بهره بگیرم؛ همراه با این سادهنویسی، صمیمیت را هم چاشنی نوشتهها کردهام. باید بگویم که این در شعر و نوشتههای غیر رادیویام تأثیر نیز گذاشته. شما پیچیدگی خاصی در شعرهایم نمیبینید.
یکزمانی شعرهای یکه مینوشتم خیلی ساده بود، تو در تو و پیچیده نبود. همین سادهنویسی زیاد به سوی عامیانه شدن پیش برده بود که حتی در محافل و انجمنهای شعری یکی از ایرادهایی که میگرفتند، همین بود. یکی از تأثیرات دیگر رادیو این بودهاست که ما عادت کردهایم خبرها و حوادث را زود بازتاب دهیم. فضای رسانه همین است که خبر باید به سرعت منتشر شود وگرنه کهنه و بیان میشود. این عادت را در انتشار آثار شعریام هم میبینم. تا شعری را میسرایم، خیلی زود در صفحههای مجازی منتشر میکنم. سرعت انتشار یک اثر بدون نقد و نظر دیگران آفتها و آسیبهای خود را دارد. در پهلوی اینها باید یادآوری کنم از این که همانگونه که تولیدات برنامههای رادیویی ما زیاد است، تولیدات ادبی ما هم زیاد است؛ زیاد تولید کردن، آثار را به سوی سطحی شدن پیش میبرد. هرچند که تلاش کردهام از صراحت و سطحی شدن بپرهیزم.
از تأثیرات مثبت فضای رسانه یکی این بود که مرا به سوی نوشتن بیشتر و خلق اثر بیشتر هل داده است. من یکزمانی از سرودن دست کشیده بودم، شاید در سال یک شعر هم نمینوشتم، ولی برنامههای اجتماعی که مینوشتم مرا وادار کرد، روزانه در اول برنامه کم از کم دو بیت بسرایم. ادامۀ همان دوبیت میشد یک غزل.
یکی دیگر از تأثیرات رسانه تولیدات برنامههای رادویی است. من ابتدا یک برنامه مینوشتم به نام گنجینۀ ادب که به زندگی و آثار شاعران و نویسندگان بزرگ فارسی و جهان اختصاص داشت. در این برنامه با بسیاری از شاعران و نویسندگان آشنا شدم. میرفتم کتابخانه ساعتها میخواندم و مینوشتم. با بسیاری از بزرگان شعر و ادب از طریق این برنامه آشنا شدم. به غیر از آن برنامههای ادبی و اجتماعی و زیاد نوشتن در طی این سالها، تأثیرات زیادی بر سرودههایم داشتهاند. من هم به عنوان یک نویسنده تأثیرات بر فضای رادیو داشتهام. مثلا در بخشی از یک برنامه که طنز بود، پیامکهای شنوندهها ره به شعر و طنز جواب میدادم.
یا بعضیوقتها گفتهام که فلان کلمه نباید استعمال شود، یا فلان کلمه باید به گونۀ دیگر تلفظ شود. به هر حال تلاش ما در فضای رسانه این بوده که درست بگوییم و درست بنویسیم.
شما و همکارانتان برنامههای ادبی شاخصی نیز در رادیو تهیه کردهاید؛ از این برنامهها چقدر استقبال شده و چقدر توانسته است که به هنر و ادبیات کمک کند؟
بلی؛ گنجینۀ ادب، عندلیب، هفتاورنگ، قند پارسی، جهان رنگ، درست بگوییم و درست بنویسیم، پارسیگویان، پرنیان سخن، پرنیان و برنامههای بسیار ادبی دیگر در رادیو دری تهیه شده.
که نویسندۀ برنامههای چون گنجینۀ ادب، عندلیب، قند پراسی و پرنیان بودهام. چند سال پیش به مدت یک سال برنامۀ قند پارسی را هم مینوشتم و هم تهیه میکردم و اکنون هم برنامۀ ادبی پرنیان را هم مینویسم و هم تهیه میکنم؛ برنامهای دربارۀ شاعران و نویسندگان معاصر افغانستان که همۀ برنامهها در سایت رادیو دری بارگزاری شده و یک منبع صوتی خیلی خوب برای شناختن شاعران و نویسندگان معاصر است.
برنامههای ادبی رادیو دری تأثیرات زیادی داشته است؛ حتی خیلیها را جدا از آگاهیبخشی به سوی شاعری کشانده است. بعضی از مخاطبان در پیامکهایشان میگفتند که ما اطلاعات ادبی خود را از برنامههای شما میگیریم. بعضیها حتی به تلگرام ما دست پیدا کرده و اشعار خود را برای ما روان میکردند که نقد کنیم و ایرادهایشان را بگیریم. بعضی از شاعران مطرح هم میگفتند ما برنامههای شما را میشنویم. یکزمانی در دهۀ هفتاد و دهۀ هشتاد که رادیو دری و برنامههای ادبی منبع بسیاری از ادبا و شاعران ما را پای رادیو میکشاند تا از برنامههای ادبیاش بهره بگیرند.
آیا تجربهی گویندگی باعث میشود هنگام نوشتن، به «اجراپذیری» شعر هم بیندیشید؟ شعرتان را برای شنیدن هم مینویسید یا اولویت با خوانده شدن است؟
با اجرا شعر بیشتر دیده میشود. شاعر یا گوینده با تأکیدهایی که به روی واژهها و عبارتها دارد و زیر و بمهایی که ایجاد میکند، فهم سختترین شعرها را آسان میکند. تجربۀ اجرا خواهناخواه بر نوشتن شعر تأثیر دارد. شما حتی اگر به اجرا فکر هم نکنید هم، ضمیر ناخودآگاه شما، شعر را به سوی اجرا شدن میکشاند. من خودم در وقت نوشتن به این چیزها فکر نمیکنم. بیشتر روی احساسی که دارم متمرکز میشوم. بعد از سرودن متوجه میشوم که بعضی از ابیات را به گونهای نوشتهام که فقط برای اجراست. مثلا این شعر من
گفتم که گل پشت سرم میافتد؟
این منظرۀ دور و برم میافتد؟
عکاس به من گفت: کمی این سوتر
اینجا که بایستی حرم میافتد
شعرهای شما گاه حال وهوای نمایشی دارند. گویی هر شعر صحنههای دارد و صداهایی در آن گفتوگو میکنند. این گرایش در آثار شما چقدر وامدار فعالیتهای رسانهای شماست؟
ای سیب سرخ غلتزنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است
این بیت مشهور فاضلی نظری هم فیلم کوتاه است هم صحنهای نمایش است هم عکس است و هم خاطرات بسیاری از ما و شما را زنده میکند که دنبال گرفتن چیزی بودهایم که آب میآورد.
صحنههای نمایش در شعر، صحنههای زندگی است که بازتاب مییابد.
من خودم نمایشنامه هم مینویسم. سالهاست که ماهی یک نمایشنامه رادیویی برای رادیو مینویسم. یک زمانی هفتۀ یک نمایشنامه مینوشتم. فکر کردن به صحنههای نمایش، گاه تصویرهایی را میدهد که جان میدهد برای شعر. به طور طبیعی هم یک شاعر کوشش میکند از همۀ چیزهایی که شعر را تصویریتر میکند، بهره بگیرد. یکی از آنها نمایش است. شاید همین باعث شده است که بعضی از شعرهایم، تصویری از یک صحنه باشد.
از حضور در «سرزمین شعر» و تجربههای تازه، واکنشها و حواشی این برنامه بگویید؟
سرزمین شعر، تلاشش بر این بوده است که فضایی باز کند برایی آشنایی بیشتر مردم با شاعران. یک برنامۀ ادبی بیسابقه در تلویزون جمهوری اسلامی ایران بود که در بین مخاطبان هم خوب جا باز کرد. همانگونه حضور شاعران افغانستانی، هم پر رنگ بود. این برنامه تأثیر زیادی در نگاه مردم ایران به افغانستانیها داشته است. استاد محمدکاظم کاظمی به عنوان یکی از چهار داور این برنامه و همینگونه شاعران افغانستانی شرکت کننده، در معرفی شعر افغانستان به مخاطبان و جایگاه شعر افغانستان در قلمرو زبان فارسی خیلی مؤثر بوده است.
تأثیر دیگر این برنامه این بود که با بسیاری از شاعران تجدید دیدار کردم و با بسیاری دیگر از نزدیک آشنا شدم. ساعتها با دوستان نشستیم، شعر خواندیم، حرف زدیم و در مجموع خیلی ساعات شیرینی بود.
منتها این نوع مسابقات اثر روانیاش تا مدتها با شما باقی است. هرچند که در این مسابقه بر اساس یک شعر داوری میشود و همگان واقفاند که یک شاعر را فقط با یک شعر نمیتوان قضاوت کرد، اما باز هم تو را درگیر قضاوت مردم میکند.
حواشی این برنامه برای من شیرین بود. یکی این که بسیاریها از نقاط مختلف به من زنگ میزدند و حضورم را در آن برنامه تبریک میگفتند. برایم مسرت بخش بود که دوستان و فامیل این قدر پیگیر برنامۀ شعرخوانی من هستند.
آیا «سرزمین شعر» توانست به شکل مناسبی ادبیات را معرفی کند؟ شعر افغانستان را چطور؟
شعر را معرفی کرد ولی به طور مناسب نه. من خودم دوست نداشتم در آن شرکت کنم و از پیش هم شعری نفرستاده بودم. استاد محمدکاظم کاظمی که همیشه به من محبت داشتهاند، مرا به سرزمین شعر معرفی کرد. وقتی زنگ زدند که به سرزمین شعر دعوتی من ابتدا سرباز زدم، اما دکتر علیرضا قزوه که گوشی را گرفت، نتوانستم نه بگویم.
به نظر من «سرزمین شعر» به این شکل هرچند که تا اندازهای در جذب مخاطب مؤثر است، اما شیوۀ مناسبی برای معرفی ادبیات نیست. شاعران مطرح و بهنامی با یک اثرشان قضاوت میشوند و این از لحاظ روانی تأثیرات خود را دارد. هرچند که شاعر دنبال قضاوت مردم نیست ولی نمیتوانیم این جنبه را نادیده بگیریم.
شعر افغانستان چهرههای بسیار تأثیرگذاری دارد و نظر من خیلی بیشتر میتوانست درخشش داشته باشد، بسیاری از شاعران خوب ما در ایران نیستند، اگرنه نتایج سرزمین شعر خیلی متفاوتتر از این میشد. اما بازهم شاعران خوبی در سرزمین شعر شرکت کردند و شعرهای بسیار خوبی خوانده شد.
آیا برای اجرای «سرزمین شعر» شعر خاصی را گزینش کردید یا همان شعرهایی را ارائه کرد که پیشتر نوشته بودید؟
نه من از پیش شعر نفرستادم و در گزینش شعر هم، فرصت زیادی برای انتخاب نداشتم. من داخل قطار بودم که گفتند، اولین شعری را که میخوانی بفرست. من یک مثنوی بلند فرستادم که گفتند نه این را نخوان. نمیدانستم چه شعری بفرستم. با این هم یک چند شعر که در ذهنم بود، برای چند نفر ارسال کردم که آنها هم گفتند همینها خوب است. شعر دوم را یکباره به ذهنم رسید که بخوانم. شاید فضای نمایشنامهگونه بودنش باعث شده بود.
با گسترش فضای مجازی، مخاطب شعر تغییر یافته است. شما این تغییر را در شعر خود چگونه تجربه کرده اید؟ آیا این فضای فرصتی برای تجربههای تازهبوده یا چالشی برای حفظ اثر؟
فضای مجازی یک طوری است که دوست داری هر روز فرسته بگذاری. همین هم وادارت میکند که بسرایی و منتشر کنی. این انتشار زود هنگام یعنی ارائه اثر به صورت خام. خب البته بازتاب اثر هم متفاوت است. گاه یک شعر بسیار خوب، دیده نمیشود و مورد توجه قرار نمیگیرد ولی یک شعر ضعیف مورد توجه قرار میگیرد. چرا که هیچ فیلتری وجود ندارد. قدیمها برای چاپ یک اثر در یک مجله از زیر نظر چند نفر، میگذشت، تا تأییدِیۀ چاپ را بگیرد، اما حالا هرکس دو کلمه نوشت، آن را منتشر میکند. دیدهایم که خیلیها با غلطهای وزنی فراوان اثرشان را منتشر میکنند و جالبتر از آن این است که همان شعر، با بهبهها و چهچههای بسیار روبهرو میشود. فضای مجازی تجربۀ خوبی است و به نظر من باید شاعران و نویسندگان مطرح، در آن قلم بزنند تا مخاطبان عادت به خواندن مطالب ضعیف نکنند.
شعری که در فضای مجازی و در گروهها منتشر میشود، اگر نامت را یادت برود و کسی آن را به نام خود بکند، دیگر اثبات هم نمیتوانی. شاعری که بیشتر کارهای سپید میگوید و حالا مدتهاست شعر نمیگوید: چند سال پیش شعری را آورد که این را من گفتهام، شعر خودم بودم، فقط برایش گفتم من هم شعری دارم و جالب است که ابیاتش شبیه به هم است. خوشبختانه شعر من در فضای مجازی به نام خودم وجود داشت وگرنه دیگر ادعای هم نمیتوانستم بکنم. چند روز پیش، دوست شاعری زنگ زد که یکی از شعرهایم را شاعری به نام خودش منتشر کرده و از رویش آهنگ هم ساختهاند، نمیدانم چه کار کنم، اگر شکایت کنم، آیا شما شهادت میدهید که آن شعر از من است.
اینگونه مسائل میگوید که نمیشود به هر صفحهای در فضای مجازی اعتماد کرد.
شعر افغانستان را چگونه میبینید؛ پویایی و معرفی چهرههای تازه در این جغرافیا دیده میشود؟
شعر افغانستان پابهپای شعر ایران حرکت میکند. ما چهرههای بسیاری خوبی داریم که از ادبیات ما نمایندگی میکند. جوانهای بسیاری هم ظهور کردهاند که آیندۀ درخشانی را نشان میدهد. اما حرکتهایی که داخل افغانستان، تا چند سال پیش با پویایی و بالندگی هرچه بیشتر به سمت جلو حرکت میکرد، امروزه اثری از آن نیست. دیگر از آن محفلهای پرشور در نقاط مختلف افغانستان خبری نیست. البته حرکتهای فداکارانۀ کسانی مثل سیدسکندر حسینی بامداد که کوشش میکند چراغ ادبیات را در بغل روشن نگهدارد وجود دارد، ولی انتظار از شعر و ادبیات افغانستان خیلی بیشتر از این هاست. متأسفانه بسیاری از شاعران ما به اروپا و غرب مهاجر کرده و در دنیای صنعتی حل شدهاند و شاهد تولید شاهکارهایی که پیش از این بودیم، حالا نیستیم.
مساله امروز ادبیات افغانستان چیست؟ وظیفه ما چیست؟
مشکلات ادبیات ما در افغانستان زیاد است. دختران نمیتوانند در جلسات شعر حضور داشته باشند. محفلهای شعری رونق گذشته را ندارند. اگر یک محفلی برگزار میشود با ترسها و دلهرههای فراوانی برگزار میشود. همۀ اینها به روی ادبیات ما تأثیر میگذارند. مسئله امروز ادبیات افغانستان این است که تو را اجازه نمیدهند آزادانه بسرایی. یکی از ممنوعیتها، سرودن شعر عاشقانه است. این خودش به شعر و ادبیات ما لطمه میزند. وقتی نتوانی حرف دل خود را روی کاغذ بیاوری، وقتی دهانت را میبویند که مبادا گفته باشی دوست دارم، دیگر آیا میتوانی از بالندگی ادبیات صحبت کنی.
یکی از مسئلهها ارتباط شاعران با مردم است. مردم افغانستان مردم شعر دوستیاند. آنها دوست دارند شعر بخوانند. بسیاریها با حافظ و شاهنامه و دیگران شاعران قدیم انس دارند اما هنوز ارتباط چندانی با شعر و شاعران معاصر برقرار نکردهاند.
نکتۀ دیگر این است که یکی از راههای ارتباط با مردم، پیش از این موسیقی بود که حالا آن را ممنوع کردهاند، از طریق محافل ادبی بود که این محافل وجود ندارد. اما به نظر من نباید ناامید شد. هرچند که سخت است ولی خوب است همۀ شاعران و ادبا میتوانند، حرکت جهادی داشته باشند برای پیشرفت شعر و ادبیات و نفوذ آن در میان مردم. یکی از راههای ارتباط با مخاطب فضای مجازی است. متأسفانه این فضا هنوز جدی نگرفته شده. شاعران و نویسندگان صفحات شخصی دارند ولی این صفحهها خالی از نقد و نظرند. پیش از این مجلهها چاپ میشد که پر از تحلیل بود، اما جوان امروز و شاعر امروز کمتر نقد و بررسی و تحلیل میخوانند. اگر تولیدات فضای مجازی جدی گرفته شود قطعا تأثیرات فراوانی بر جای میگذارد.
انجمنهای ادبی در افغانستان چه جایگاهی دارند؟ شما با فعالیتهای انجمن خانه مولانا و انجمن هنر و ادبیات آیینی افغانستان آشنایید؛ چقدر این فعالیتها به جریانسازی و پویایی ادبیات کمک کرده؟
شاعران بزرگ از دل انجمنها برخاستهاند. بسیاری از انجمنها مدعیِاند، فلان شاعر مطرح عضو انجمن ما بوده و در اینجا بالیده است. باید بگوییم که در این انجمنهاست که آثار شاعران نقد و بررسی میشود و با این نقدها شاعر گامهای بلندتری را برای آثار بعدی بر میدارد. گاه در یک انجمن ادبی شما به تجربههایی میرسید که با خواندن دهها کتاب، نمیرسید.
انجمنهای ادبی افغانستان فروغ و رونق قبلی را ندارد. چراغ بسیاری از انجمنها خاموش شده و شاعران و نویسندگانش به چار گوشۀ دنیا پراکنده شدهاند. با این حال در هرات و بلخ هنوز این چراغها روشن است و باید درود گفت به کسانی که ادبیات افغانستان و بالندگی ادبیات افغانستان برایشان مهم است و با تمام وجود کار میکنند.
خانۀ مولانا و انجمن هنر و ادبیات آیینی چندین سال است که پرشور کار میکند و فعالیتش قابل تحسین است. شاعران مطرح و درجه یکی هم از این دو انجمن برخاستهاند. به نظر من در این سالها در میان انجمنهایی که فعال و جریانساز بوده، این دو نهاد از فعالترینشان بوده است. هم در برگزاری محافل و نشستهای ادبی و هم در برگزاری جشنوارهها و سوگوارهها. یک عده از جوانان ادبدوست و عاشق ادبیات با دست خالی دست به کارهایی میزند که چندین نهاد و سازمان پولدار نمیتواند آن را انجام دهند. باید به آنها درود فرستاد.
و در پایان این گفتگو غزلی به مخاطبین ما هدیه کنید؛
خندهفروش
بهار خندۀ یک کودک است در واقع
به غمزه چهچهِ یک مرغک است در واقع
بهار خنده فروشی که سیب آورده
بساط دلخوشی کوچک است در واقع
بساط چکچک و آواز و رقص پهن کنید
بهار، فرصت یک چکچک است در واقع
بهار مادر و چادر نماز گلگلیاش
همه شمیم گل میخک است در واقع
بهار پیرهن رنگ رنگ لیلا و
برای گلپسرش اسپک است در واقع
بهار شکریه، فرخنده، زینب و گلشا
صدای سوختۀ هر یک است در واقع
بهار روی سرِ خویش نفت میریزد
ادامه معرکۀ فندک است در واقع
بهار زخم مرا تازه میکند هرسال
که رعد غرّش یک موشک است در واقع
که گفته است جهان از نگاه تو زیباست؟
تمام درد همین عینک است در واقع
بهار گفته که تاجیک جان افغان و
هزار نیز همان ازبک است در واقع
….
سارا ۳
سارا بگیر عصر دل انگیز را بباف
با زرد و سرخ قالیِ پاییز را بباف
از صبحِ بلخ تا به نشابور و قونیه
صبح طلوع شمس به تبریز را بباف
در نقشهات تمام ولایات را بکش
این نقشۀ مسالمت آمیز را بباف
هی آب پای مزرعۀ خشخاشها نبر
گندم بکار شُرشُرِ کاریز را بباف
ای شهرزادِ راویِ مجموعههای غم
اما هزار و یک شب گردیز را بباف
زخم هزار سالۀ شهر مزار را
تصویرهای خستۀ جلریز را بباف
گلشا کنار رابعه، زرغونه و زری
لبخند همکلاسی و یک میز را بباف
لبخند چشمهای تو خشکیده بر در است
آن چشمهای شوخ و سحرخیز را بباف
دنیای عاشقانۀ شیرین چه میشود؟
فرهادِ در مقابل پرویز را بباف
شعر
بچه های مولانا
دختران رابعه
داستان
مقالات ادبی
رویداد های ادبی
رویدادهای فرهنگی هنری
چند رسانهای
درباره ما
نشر شادیان
