نیمنگاهی به همسایهٔ فرهنگی
- مقالات ادبی, نقد ادبی
- 1405/04/21

حبیب دانشمند، از خامهبهدستانِ تازهکاری است که در این اواخر به هنر داستاننویسی روی آورده و نخستین اثر داستانیاش را با نامِ «همسایهٔ فرهنگی» ـ که حاوی هفت داستان کوتاه است ـ در پاییز سال ۱۴۰۴ خورشیدی، با ویرایش عاطف کابلیان، به چاپ رسانیده است.
اگر با درنظرداشتِ معیارها و اصول داستاننویسی به داستانهای این مجموعه نظر بیندازیم، بهخوبی دانسته میشود که نویسنده تازه در مسیر نگارش و دنیای خلاقیت قدم نهاده است. اکثر داستانها متناسب با حالوهوای یک نوجوانِ تندگوی کمحوصله نگاشته شده که تمام دغدغهاش از نگاشتن، بازتاب چالشهای اجتماعی و نقد برخی از باورهای عامهپسند و پیشپاافتاده است. در واقع، نویسندهٔ داستانها به عالمی قدم میزند که سراسر آن را درد، ماتم، بیداد و خرافهپرستی فرا گرفته است و جایی برای خلق فضاهای هنری، شخصیتپردازیهای هنرمندانه و استفاده از آخشیجهای نوین زیباییشناسی در داستان کوتاه باقی نمانده است.
چاپ و نشر مجموعهٔ مزبور و نقدهای کارسازی که از سوی منتقدان صورت میگیرد، فرصت خوبی برای نویسندهٔ جوان، حبیب دانشمند، است تا کاستیها و چالشهای موجود را برطرف نماید.
ساختار داستانها
در قدم نخست، شایسته است در رابطه به شخصیتپردازی و شخصیتگزینی نکاتی را برجسته نمایم، سپس به بخشهای دیگر آن خواهم پرداخت. در این مهم باید گفت که شخصیتگزینی نویسنده در داستانها طوری است که تقریباً همهٔ شخصیتهای داستان از شهرهای بزرگ افغانستان گزینش شدهاند و اثری از شخصیتهای محلی و بومیگرایی در آن نیست.
این مطلب را در جایی دیگر هم گفتهام: نویسندهٔ خلاق و چیرهدست آن است که گذشته را به حال پیوند میدهد و با استفاده از عناصر بومی، محلی و اسطورههای ملی، نوشته را ملموس و هنری مینماید. برای انسان معاصر نیاز است تا با گذشتهٔ فرهنگی، بومی و طبیعیِ خویش پیوند عمیق داشته باشد. از اینرو، میبایست نویسنده با استفاده از فضای هنری و گزینش شخصیتهای محلی، داستانهای خوبی خلق نماید.
باید گفت که بیشتر داستانها در شهر مزار شریف پرورش یافته است: «از کوچه حاجتروا تا لیسهٔ باختر را بدون کدام پیشآمد جدی آمد.»(ص۱۹) / «تازه به نبش کوچهی قابله پروین رسیده بود که موتر کرولایی در برابرش ایستاد شد، سه نفر در آن بودند.»(ص۲۰) / «گذشته از چهار راهی نور، قبرستان نسبتا کوچکی در کنار جادهی یولمرب بود. در ابتدا خواستم جسد را در همانجا به خاک بسپارم.»(ص۵۸)
برای نویسندهٔ داستانها پیشنهاد میکنم تا در نوشتههای بعدی، از نمادهای بومی، فضاهای محلی و عناصر محسوس و طبیعی استفادهٔ فراوان نماید.
از نکتههای دیگری که در قسمت ساختار داستانها قابل ذکر میدانم، عدم مطابقت نام (عنوان) داستان با جانمایهٔ آن است. طوریکه عنوان «همسایهٔ فرهنگی» نمایندگی از تمامی داستانهای مزبور نمیکند و یقیناً جامع، برجسته و درخور مجموعهداستانها نیست. عنوان چند داستان دیگر نیز با جانمایهٔ آن هیچگونه مطابقت ندارد.
برای مثال، در داستان «آموزشگاه»، سراسر اوضاع خراب اقتصادی و بیکاری برجسته شده است، اما نام آن را «آموزشگاه» گذاشتهاند.
همچنین در قسمت ساختار داستانها این نکته را باید برجسته کنم که بسیاری از سوژهها و ساختهای نوشتهها منطقی و ملموس نیست. به عنوان مثال، محور اصلی و جانمایهٔ یکی از داستانهای مزبور را کندن درختی از کنار جاده تشکیل میدهد که اصلاً منطقی، زیبا و شایسته نیست:
«… اما هیچکس همرایم دوست نمیشه، به گپایم گوش نمیکنه. چون میفامن ما دَ حویلی ما درخت نداریم…»(ص۲۶) / «خانهٔ شما کجاست؟ اِی بچه از دست کوچه خوشش آمده.»(ص۲۷) / «دیوانه شدی، او درخت مگم نان است که هر که آمد یک تکه بریش بتم؟ عجب آدم استی، برو خاله مزاحمت نکو.»(ص۲۷)
از برجستگیهای دیگری که قابل ذکر است، داشتن «طرح غیرخطی» در یکی از داستانها است. نویسنده، با نگاه بینهایت خلاقانه و عالی، داستان «کاکا بشردوست» را طوری پرورش داده است که میتوان طرح آن را غیرخطی نامید.
نویسنده در نخست از رفتن به مسجد و مراسم فاتحهخوانی یاد میکند:
«مادرم به سویم دید و گفت: هنوز مسجد نرفتی؟ … پیشتر هم فرزانه بود که با گپهایش مرا از خواب بیدار کرد: برو مسجد به فاتحه…»(ص۴۱)
بعد از اینکه نویسنده سیری به گذشتهاش میکند و خاطرات بدش را با کاکا بشردوست مرور مینماید، اینگونه داستان را به پایان میبرد: «دیروز در دکان بودم نواسهاش زنگ زد و گفت: «کاکایت مرده» اما من سر جنازه حاضر نشدم.»
استفاده از طرح غیرخطی، در داستان زیبایی و جذابیت خاص میبخشد. تا جایی که نگارنده آگاهی دارد، داستاننویسی در جهان و افغانستان وارد مرحلهٔ تازهای شده است. نویسندهها سعی دارند تا از طرحهای نوین و طرزهای مختلف در پرورش نوشتههای خود استفاده نمایند. از شیوههایی که میتوان به عنوان نمونه یاد کرد، سیال ذهن، رمانتیسم، رئالیسم جادویی و… است و همچنین در این اواخر، طرح غیرخطی مرسوم شده است.
بنمایهٔ داستانها
جانمایهٔ اصلی داستانهای مجموعهٔ «همسایهٔ فرهنگی» را چالشهای اجتماعی، بهویژه مشکلات اقتصادی و واقعیتهای تلخِ جامعهٔ سنتی تشکیل میدهد. به نظر میرسد نویسنده با نگاه متعصبانه و مغرض به پدیدهها نظر دارد. در واقع، بیشتر بنمایهٔ داستانهای مزبور را نقد عملکردهای مذهبی در جامعه تشکیل میدهد.
از دید نگارنده، پرداختن به چنین مسائل، آن هم در جهان امروز، کاری عبث و کاملاً بیهوده است. این کار را در اوایل گسترش ژانر داستاننویسی در جهان و ممالک پارسیگوی، نویسندگانی چون ارنست همینگوی، بوکاچیو، تولستوی، محمدعلی جمالزاده، مولوی محمدحسین پنجابی، محیالدین انیس و… انجام دادهاند. حالا که داستاننویسی وارد مرحلهٔ جدید شده و بیشتر مردم به آگاهی رسیدهاند، پرداختن به چنین موضوعاتی کار ماندگاری نیست.
در ادامه متوجه میشویم که نویسنده صرف برای خالی کردن عقدههای درونی و چونوچراهای حلشده، داستانها را پرورش میدهد. به عنوان نمونه، در جایی به نقد علما (ملاها) و اخذ پول توسط ایشان، بهگونهٔ عادی و بدون پردازشهای هنرمندانه میپردازد: «هر روز به ملاامام پول، پول مولاامام… دگه کار نداریم شب و روز جان بکنیم، آخرش با رضایت خود به دان ملا بندازیم. آخر تا چه وقت برای مردم زندگی کنیم! کاش ملا مردم از پوست پاک باشن.»(ص۱۲)
و یا هم در همان داستان، به مسائل دیگر مذهبی اشاره دارد:
«میگفت: دیشو امام زمانه دَ خَو دیدم، باید جشن بگیریم. هر چند وخت، اِی کاره میکد. حالی آمده ملا امام مسجد شده، تا بیخ شما ره بِکَنه…»(ص۱۲)
نیاز به توضیحات زیاد نیست؛ میتوان دیدِ نویسنده را در این متنها بهخوبی مشاهده کرد:
«صبح وقتی از خواب بیدار شدم، سرم به اندازهی توب فوتبال شده بود. بعد از او شو با خودم گفتم دگه پیش مادرکلان خو نمیکنم، زیاد یاعلی، یاعلی میگه. »(ص۵۰)
البته بعضاً به نابسامانیهای اقتصادی، شرایط سخت کاری و فقر و تهیدستی جامعهٔ افغانستان نیز میپردازد:
«اما دیشب مادرش یکبار دیگر از او خواسته بود که آموزشگاه را رها کند: بس است! سه ماه است شب و روز درگیر کاری استی که آخرش هیچ مالوم نیست.»(ص۱۵) / «استادش یکبار دیگر از قدرت پرسید: نگفتی، چرا میخایی از آموزشگاه برآیی؟ کدام کار بهتر پیدا کدی، یا به خاطر تنخواه است؟ اگه به خاطر کار است مشکلی نیست. اما اگه میگی تنخایت ناچیز و کم است، تو هم باید درک کنی. خو میبینی ما زیاد وقت نمیشه دست بهکار شدیم. اگه درآمد ما خوب میبود دانشآموزانی زیادتر میداشتیم، آن زمان اگه گله هم میکدی حق داشتی. د حال حاضر میبینی د چه وضعی قرار داریم، همی کرایهی آموزشگاه هم یکبارِ اضافی است.»(ص۱۷) / «بیست روز، یک ماه شانه بزن د گرمی و سردی، آخرش دوهزار روپه میشود.»(ص۲۴) / «از همینجا میبینم دُکانی را که سهسد روپه قرضدار استم… حالی اگر سهسد روپه دکاندار را بدهم میترسم پیسهی روغن و برنج کم نشود.»(ص۲۴) / «مادر انور! اقرار میکنم که در حق تو کمکاری کردم. اگر پیسه میداشتم هرگز نمیماندم تو چارمغز، مغز کنی به خاطر چند روپه. هر روز صبح به دکان در کوچهها سرگردان شوی…»(ص۵۴) / «چند شب است گوشت نخوردیم. پیش از شام در بیرون زیر باران از برادر کوچکم خواستم امشب نان نخورد، تا وقتیکه مادر گوشت پخته نکند…»(ص۲۹)
در داستان «کرونا»، چالشهای مهم جامعه بیان شده است؛ از جمله گسستن پیوندهای خویشاوندی در شرایط سخت کرونایی و بیاتفاقی مردم: «چند شب است که انور بعد از نان شب میگوید: پدر! نمیشه جنازهی مادر ره از زیر خاکِ آخرِ حویلی بیرون کده به یک قبرستان برده گور کنیم؟ حالی دگه کرونا هم نیست، قرنطین هم خلاص شده.»(ص۵۱) / «آن شب از ترس همسایهها که مبادا خبر شوند و به حوزهی پولیس خبر دهند، جنازهی ترا پنهانی به قبرستان مولاعلی بردم. چون نمیخواستم کارمندان بخش صحی بیایند و جنازهی ترا از من بگیرند.»(ص۵۴) / «یکی از آن چهار نفر پای پیش کرد و گفت: ده هزار روپه بتی. او وخت اجازه میتیم جنازهی زن ته دفن خاک کنی.»(ص۵۶)
سیدمحمدآقا طیبی(جوینده)
جوزای ۱۴۰۵ خورشیدی
شعر
بچه های مولانا
دختران رابعه
داستان
مقالات ادبی
رویداد های ادبی
رویدادهای فرهنگی هنری
چند رسانهای
درباره ما
نشر شادیان
