طناب دور گلو، چارپایه غم میخورد _ افسانه واحدیار


طناب دور گلو، چارپایه غم میخورد
به یاد فاجعهای حال دل به هم می خورد
به یاد صحنهٔ معصوم سنگ و سار شدن
به یاد جرم نکرده و سر بدار شدن
به یاد زخم که هر مرهمش نمکزا بود!
به یاد دوست که او تشنهٔ غم ما بود
به یاد پنجرهای رو به روی یک دیوار
به یاد مورچهای زیر پای یک کفتار
به یاد دایرهای که نشان هر تیر است
خطوط ماهیتم کار دست تقدیر است
نشد که دار زنم این صدای غمگین را
بده بلند کنم گوشهای سنگین را
به لای تنگی عرصه دلم پرس کردند
چنانکه درد مرا کوه و سنگ حس کردند
چنانکه حال من از لای شعر بیرون زد
به روی وزن و قوافی گریست، صابون زد
چنانکه وضع وخیمم به گوش یار رسید
و حجم اشک به دریای بی قرار رسید
طنین آه کسی مرغ حق بزد بر تن
به جای کاه غمی، کوه درد داده به من
نگاه روشن من رفت بین نابودی
به چشم تا به ابد هست عینک دودی
دلم که خستهٔ جبهه است خستهِ سر/ بازی
شهید فعل مضارع شده است در ماضی
سه فصل زندگیم صرف فتح کوهی شد
ولی نتیجهٔ آن:
یک
سقوط
روحی
شد