باران براى پنجره ى من بیاورید _ شگوفه باختری

باران براى پنجره ى من بیاورید
یک باغ، آرزوی شگفتن بیاورید

با تار غصه بر لب ما بخیه مى زنند
یک غنچه خنده نیست که بر من بیاورید؟

در لا به لاى بستر غم سر نهاده ام
سّمى براى دلخوشى زن بیاورید

ما را میان فقر به زانو نشانده اند
پایی به ایستادنِ میهن بیاورید

آغوش مادرم همه از بوى خون پر است
آرامشى به گوشه ى ایمن بیاورید

شهنامه را به دست تعصّب سپرده اند
رستم براى کشتن دشمن بیاورید

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *