گفتگو با مایرم حسینی

گفتگو با مایرم حسینی

راضیه سادات حسینی

در گفت‌وگو با مایرم حسینی شاعر افغانستانی مهاجر، از تجربه زیستن در میان زن‌بودن، شاعر بودن و مهاجر بودن می‌گوید. سه‌گانه‌هایی که خود به تنهایی چالش هستند و کنار هم کابوسی بزرگ هستند. او اما معتقد است شعر، راه خود را پیدا می کند؛ همانقدر که باید شنیده شود، شنیده شود. از رسالت شاعر تا نقش اسطوره‌ها در زیست و جنون شاعرانه‌اش، همه در کلمات حضوری پررنگ دارند.

  1. عنوان کتاب شما «ماه در شاخ چپ گاو» بسیار خاص است. این عنوان چه نسبتی با مضمون‌های شعری و تغییر زاویه‌دید شما از کتاب اول به دوم دارد؟

ماه ارتباط مستقیم با زنانگی و درونیات یک زن دارد. اتفاقاً در این کتاب هم، اگر بخواهم از نگاه راوی سخن بگویم، در کتاب اولم «زنگار» با دید سوم‌شخص به جهان، به عشق، به زن و به جنگ نگاه می‌کردم. اما در کتاب دومم ماه در شاخ چپ گاو ، جهان درونی من روایت می‌شود و بسیار به خودم نزدیک‌تر است. انگار اینجا راوی، اول‌شخص است.

  1. چه مضامین و دغدغه‌هایی در اشعار این مجموعه بیشتر به چشم می‌خورند؟

اینجا خیلی به خودم نزدیک‌ترم دغدغه‌های یک زن، یک مادر، یک مهاجر؛ کسی که  زندان‌هایش را به روش‌های مختلف می‌نویسد.

  1. آیا می‌توانید از بین شعرهای کتاب، به یکی از شعرهایی که برایتان از بقیه متمایز است اشاره کنید و دلیل این تمایز را توضیح دهید؟

نمی‌شود گفت یک شعر؛ بعضی از شعرها را بیشتر دوست دارم و شاید به‌خاطر این باشد که کابوس‌های رویایی هستند. یکی‌‌اش مثلا شعر آتش است.

  1. بازخورد مخاطبان و منتقدان به کتاب “ماه در شاخ چپ گاو” چگونه بوده است؟ آیا نقدی بوده که برایتان جالب یا قابل تامل باشد؟

بازخورد مخاطبان واقعاً برایم دلگرم کننده و بسیار خوب بود. خیلی از آن‌ها ممنونم. خودم هنوز نقدی در مورد کتاب نخوانده‌ام؛  اما مثلاً آقای امیرحسین‌الله‌یاری استوری از کتابم گذاشته بودند. با این‌که من را دنبال نمی‌کرند، دیدم که در مورد زبان شعری و جهان شعری نوشته بودند و واقعاً مطالب‌شان را دوست داشتم.

  1. حضور در نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران به عنوان یک شاعر، چه تجربه‌ای برای شما داشت؟

نمایشگاه امسال فرصت نشد برای جشن امضای کتابم بروم؛ در کل هم خیلی به نمایشگاه نرفته‌ام. اما یک تجربه‌ی خوبی که دارم: یکی از سال‌هایی که رفته بودم، خیلی اتفاقی آقای هوشنگ چالنگی، هرمز علی‌پور و یکی از اساتید دیگر ــ که اکنون نام‌شان را به خاطر ندارم ــ را دیدم. این سه بزرگوار کنار هم بودند و من با آن‌ها عکس گرفتم. دیدن آن‌ها بسیار خوشحال شدم و آن لحظه، یکی از تجربه‌های زیبای زندگی‌ام شد.

  1. شعر برای شما چه معنایی دارد؟

شعر برای من معنایی در حال حرکت است؛ حرکتی که در هر آدمی جریان دارد. دست‌کم در مورد خودم این‌طور احساس می‌کنم که هر روز معنا در درونم حرکت می‌کند. ممکن است صبح، یک لیوان برایم معنای خاص داشته باشد و شب همان لیوان معنای دیگری باشد. شعر، امری درونی است. مفهومش همیشه در حال گسترش و حرکت است. اما اگر بخواهم بگویم شعر برای من چیست، باید بگویم حرکتی به درون است. به درون خودت، همراه با آگاهی از این که تمام جهان در درون توست.

  1. حضور در یک خانواده هنرمند چطور است؟

خیلی خوب است که من در خانواده‌ای هستم که خواهرم شاعر است و برادرم هم شاعر است. واقعا لذت بخش است هم شیرین است و هم قشنگ. اما به‌هرحال، سختی‌های خودش را هم دارد.

  1. حس «مهاجر بودن» یا «چند وطنی» در شعر شما چگونه بازتاب دارد؟

چون مهاجر بودم، چندوطنی بودن در رفتار و زیست من بسیار پررنگ است. همچنین در شعرهایم، به شیوه‌ای که خودم هستم. من فکر می‌کردم مهاجر به دنیا آمدن، یک جورهایی مثل با نقص به دنیا آمدن است. در یکی از شعرهایم می‌گویم که چیزی از من در تَنده پدر جا ماند و با یک‌چهارم صورت زاده شدم. نه تنها در این شعر، بلکه در تمام شعرهایم چنین رگه‌ای دیده می‌شود. حتی برادرم که در آلمان است، در شعرهایم حضور دارد؛ به او اشاره کرده‌ام: «از بلخ تا کوبلنز». و این ناخواسته در لایه‌های درونی همه‌ی شعرهایم جاری است.

  1. اشعارشما در لبه‌ی معنا حرکت می‌کنند. مخاطبان را در فضای خواب/رویا/خاطره رها می‌کند. این ابهام برای شما چه‌قدر برایتان مهم است که مخاطب شعر شمارا بفهمد؟

من حرفم را می‌زنم و شاید کسی بیاید و طور دیگری برداشت کند. همه ما از هر حرفی به اندازه‌ی ظرف فکری خودمان برداشت می‌کنیم، به اندازه‌ی ظرف فکری خودمان می‌نویسیم و به روش‌های خودمان بیان می‌کنیم. خیلی هم درگیر این نیستم که مخاطب دقیقاً همان چیزی را که من می‌گویم برداشت کند. هر کلمه در ذهن هر فرد معنای متفاوت و زاویه‌های گوناگون دارد و قطعاً شعر هم همین است. شعر لبه‌های تاریک دارد، لبه‌های روشن دارد، در حال حرکت است، وهم دارد، رویا دارد، خاطره دارد. چون کلمه خاطره دارد، زیست دارد.

  1. چقدر به ساختارشکنی در فرم علاقه دارید و آیا آن را ابزاری برای بیان رنج مهاجرت یا زنانگی می‌دانید؟

فرم باید در فرد ایجاد شود و هر رنجی، فرم خاص خودش را دارد. مهاجرت، کنده‌شدن است. رنج، انگار همان بُرنده‌بودن و تاریک‌بودن است. زنانگی نیز همینطور، فرم خودش را دارد. وقتی بخواهی در مورد این‌ها حرف بزنی، خودشان فرم‌شان را ایجاد می‌کنند و این را هم بگویم اگر بخواهم مصنوعی فرمی را بسازم، خوشم نمی‌آید.

  1. چالش‌های شاعر زن‌بودن در جامعه افغانستانی مهاجر چیست؟ آیا صدای زنانه به درستی شنیده می شود؟

زن بودن، شاعر بودن، افغانستانی بودن و مهاجر بودن. همه‌اش چالش است. حالا تصور کن همه با هم یک‌جا جمع شود.  این پرسش پاسخ‌های متفاوتی دارد. اما اگر منظور شعر باشد، به نظرم شعر حرکت می‌کند، راه خودش را پیدا می‌کند و همان‌قدر که باید شنیده شود، می‌شود.

  1. تجربه حضور در محافل ادبی ایران چگونه بوده است؟ همدلی بیشتر دیده‌اید یا فاصله؟

محافل ادبی را خیلی کم می‌روم، اما همیشه در بین شاعران و نویسندگان بسیار زیاد است. یعنی هرجا همدلی دیده‌ام، از سوی داستان‌نویس، شاعر یا هنرمند بوده و هرجا فاصله‌ای احساس کرده‌ام، کسانی بوده‌اند که در فضای هنر حضور ندارند.

  1. به نظر شما، وظیفه یا رسالت شاعر در جامعه امروز چیست؟

یک عده می‌آیند و می‌گویند: «رسالت من شعر نوشتن است». خب، ایشان باید رسالت‌شان را مشخص کنند. این که با شعر چه چیزی می‌خواهند به جهان بگویند. من رسالت خودم را در شعر نمی‌دانم و در شعر همیشه سعی می‌کنم چیزهایی را که دوست دارم و چیزهایی را که دوست ندارم، و در واقع لایه‌های خودم را بنویسم.

اما به نظرم اگر قرار باشد شاعر رسالت خودش را شعر بداند، آن رسالت چه می‌تواند باشد؟

من می‌گویم: جنون.

شاعران بار جنون را به دوش می‌کشند؛ همان‌طور که فیلسوف‌ها و دانشمندان می‌کشند. در جنون چیزهای زیادی هست.

  1. چه توصیه‌ای برای شاعران جوانی که در ابتدای راه هستند دارید؟

فکر می‌کنم از قاسم هاشمی‌نژاد خوانده بودم که می‌گفت: «شاعر اگر جنون را در شعر بنویسد، برنده است و اگر در زندگی‌اش بنویسد، بازنده است».

  1. با توجه به نام کتاب شما، “ماه در شاخ چپ گاو”، آیا به اسطوره‌ها و نمادهای باستانی هم علاقه‌مندید و در شعرهایتان از آن‌ها استفاده می‌کنید؟

ما در اسطوره ها زندگی می کنیم. یادم هست وقتی بچه بودم، از یک بلندی بالا می‌رفتم و مادرم می‌گفت: «نیفتی، بیا پایین! تهکشگ می‌کشدت پایین.» تهکشگ یک هیولاست که بچه‌ها را با آن می‌ترسانند.

 

ما با اسطوره ها زندگی می کنیم. تمام این نمادها در درون ما رشد می‌کنند. اتفاقاً ما هم‌زمان در درون آن‌ها رشد می‌کنیم. وقتی چنین دیدی داریم، آیا می‌شود در شعرهای من نقشی نداشته باشند؟ نقش دارند نه فقط در شعرهایم، بلکه در زیستم، در جنونم و در بودنم نقش دارند.

 

  1. یک شعر از خودتان :

 

چیزی از من

در تَنده‌ی پدر جا‌ ماند

و با یک‌چهارمِ صورت زاده شدم

چه مالیخولیایی بود

در آن جهانِ یک میلی‌متری

که رُشد کرد در کیسه

گوشتم قرضی

پوستم قرضی‌ست

از ارواحی

که سوار بر گاومیش مرگ

راه‌های میان‌بُر نشان دادند

زیر این درخت فندق دریچه‌ای‌ست

که مرا به جَده‌ام می‌رساند

_” آ از برای خدا

طالعم دو اسبه گریخت

آ اَز برای خدا آ پدر لعنت‌ها

چغندرها را حرام نکنید…”

 

تب کرده‌ام گیاه زوفا

تب کرده‌ام

و جده مرا نمی‌بیند

در نقرآبی رگ‌ها

در چَغوک سینه‌اش

می‌چَمد و شِکَن شِکَن

خرِ خانه را هِی می‌کند…

 

چیزی از پدر

در بچه‌دانِ مادر‌ش جاماند

گوشتش قرضی

پوستش قرضی‌ست

از جنگاورانی

که از تن غار آمدند

و با صاعقه‌ای در جلد

نشستند در شناسنامه

 

های بلا بگیرم های

که ندانستم چه جامانده و سوار بر مرگ

شب را دیدم از میان لاشه‌ها برخاست

مرده‌ها را

در دَخمه‌های پوستم می‌گذاشتند

عفریتی در گوش‌هام سنجد می‌کاشت

مادر با روحی مایع

می‌گریست و می‌گفت

_چرا چهار گَز پارچه‌ی بی‌بی خوش آقا دق نخریدی؟

 

من آواز خواندم

ای غم که اژدهاک شدی بر سَرِ دلم

ای غم که اژدهاک شدی…

که مرا تکاندی از خواب و میرزا صدایم کردی

 

آتَر آتَر

خدای دیوافکنِ زیر تخت و زیر درخت‌های پشه خان

بابای خوب و دلیرِ خانه

ببین کابوس که می‌گریخت بر پشت چهارپایی

اکنون تا قوزک پایم ادامه دارد

 

های بلا بگیرم های

که ندانستم چه جامانده و

نمی‌خواهم که بدانم

 

مایرم حسینی

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *