به وقت بخارا در آیینه نقد

                                                               مجموعه داستان به وقت بخارا

                                                                        وسیمه بادغیسی


معرفی نویسنده:

وسیمه بادغیسی در ولایت بادغیس متولد شده و دوران کودکی و نوجوانی را در هرات سپری نموده. او در رشته ادبیات و علوم انسانی دیپلوم دارد و از دانشکدۀ حقوق و علوم سیاسی دانشگاه هرات در بخش دادستانی و قضایی تحصیل کرده است.

وسیمه بادغیسی به دلیل نمرات بالای تحصیلی جذب کادر علمی شده و به مدت پنج سال تدریس در دانشکده حقوق عمومی دانشگاه هرات را در کارنامه دارد و سپس  بورسیه تحصیلی امریکا را دریافت کرده و مدت تقریبا دو سال در دانشگاه واشنگتن و در دانشکده حقوق آن دانشگاه در رشتۀ حقوق مقایسه‌ای تحصیل کرده است.

وی در آن دانشکده با داشتن پشتکار و استعداد  بالا به عنوان دانشجوی ممتاز شناخته شده و نامش به حیث دانشجوی ممتاز آن سال دانشکدۀ حقوق در فضای دانشگاه منتشر شده است.

وسیمه بادغیسی پس از بازگشت دوباره  به وطن شروع به تدریس در رشتۀ حقوق مقایسه‌ای به عنوان نخستین استاد کارشناسی ارشد به مدت سه سال تدریس را ادامه داد. و در ضمن تدریس برای تحصیل دکترا در آلمان آماده شد.

  زندگی وسیمه بادغیسی  تحت تاثیر خانواده فرهنگی‌اش در محور ادبیات شکل گرفته و برادرش نقیب آروین؛ شاعر و روزنامه‌نگار شناخته‌ نقش زیادی در رشد خواهر کوچکترش در زمینه تحصیل و پرداختن به ادبیات می‌شود. در نتیجه وسیمه بادغیسی دو تا از نخستین  داستان‌های خود را به‌نام‌های «دود درهم و خاکستری» و «خیر خیریت» در اولین مجموعه داستانی دختران جوان هرات به چاپ منتشر می‌کند .

اولین مجموعه داستان وسیمه بادغیسی در سال ۱۳۸۳ با نام « کلمه را باد می برد» منتشر شد تعدادی از داستان های این مجموعه در جشنواره ادبی قند پارسی در آن سال‌ها برگزیده شد.

پس از اتمام کامل تحصیلات مجموعه داستان « به وقت بخارا» را در هرات منتشر کرد.

مجموعه داستان« به وقت بخارا» پس از انتشار در داخل وخارج از کشور بسیار مورد توجه نویسندگان و منتقدان قرار گرفت طوری که وسیمه بادغیسی یکی از نویسندگان مهم سایت ادبی نبشت شد وتعدادی از داستان های منتشر نشده‌اش نیز با انتشار در سایت ادبی نبشت بسیار مورد توجه نویسندگان قرار گرفت و بسیاری از داستان هایش در جشنواره های داستانی در حوزه زبان فارسی راه یافت وشایسته تقدیر شناخته شد. وسیمه بادغیسی‌از طرف شورای ملی افغانستان به‌خاطر نوشتن سناریوی گلچهره  نیز تقدیر شده است. منتقدان نقدهایی بر شیوه داستانی وی نیز نگاشته اند که به عنوان نمونه به نقد بر کتاب «کلمه را باد می‌برد» از سوی منیژه باختری؛ نویسنده شناخته‌شده کشور و نقدی بر مجموعه داستان «به وقت بخارا» از سوی نویسندۀ دیگر افغانستان عزیز حکیمی می‌توان اشاره کرد.

نگاه کلی بر اثر:

این مجموعه داستان بیشتر بر محور زنان و روایت اندوه دختران افغانستان می‌چرخد روایت هایی که از تجربه های عینی وسیمه بادغیسی وزندگی اش در کشور به عنوان یک زن در این جغرافیا شکل گرفته است این مجموعه داستان با استفاده از تکنیک داستانی جریان سیال ذهن شکل گرفته است وگاهی آشفتگی‌های ذهنی نویسنده به قدری در داستان‌ها سایه انداخته است که به سختی می توان به این داستان‌ها عنوان داستان گذاشت ومفاهیم ودرون مایه های داستانی نیز بسیار محدود به نظر می‌رسد به عنوان نمونه چهار داستان فقط کلمه مرگ، عشق وزن سیطره دارد

داستان « شیرین »، « چهار چیز است که نمی آرد بار »، « و این گونه بود که بهار از شهر رفت» و « پس از باران آفتاب می زند»

داستان اول از این چهار داستان  که  عنوانش«شیرین» است داستان بوی مرگ می‌دهد و نویسنده فقط در محور مرگ چرخیده واین فضا وتکرار مرگ به جای خلق فضای داستانی حس تکرار و ناخوش آیندی به مخاطب القا می‌کند.

داستان دوم با عنوان «چهار چیز است که نمی آرد بار» از مردی روایت می‌کند که صاحب جایداد و باغی‌ست و اما حافظه‌اش را  از دست داده است این روایت وداستان می توانست بسیار متفاوت تر و تاثیرگذارتر باشد.

داستان سوم با نام « و این گونه بود که بهار از شهر رفت» باز هم بوی مرگ است ویک فضای کلیشه ودور از حس داستانی

 

درونمایه داستان

داستان‎های بانو وسیمه بادغیسی روایتی از دردها و شادی های کوچک زنان است: عشق، تنهایی، جدا شدن، مرگ، بیهوده‌گی، بحران هویت و حتی می‌توان ترس و قدرت و مرگ در لایه های داستان‌ها احساس کرد.

در این داستان ها می‌توان دید که چگونه حق و حقوق یک زن پایمال می‌شود، می توان دید که عشق‌ها ماندگار نیستند، می‌توان دید که وصال حقیقت است. می توان دید که هر از گاهی حس مرگ/ مردن بر آدمی غلبه می‌کند و می‌توان دید که انسان چگونه به آسانی فراموش می‌شود.

جهان بینی نویسنده

جهان بینی نویسنده « وسیمه بادغیسی » را چنین می توان خلاصه کرد:

او جهان را قسمی می بیند که زن‌ها در هر گوشه‌ی جهان با محدودیت‌های زیادی مواجه هستند، و گاهی در آثار این مجموعه می بینیم که از درگیری‌های خود مردان نیز یاد کرده‌است که با همه این سختی انسان‌ها با بی توجهی ازشان می‌گذرد و با امید و مقاومت ادامه می‌دهد.

نگاه تخصصی بر داستانها

  • اولین داستان بنام « شاه کابل-مطرب خرابات » است.

این داستان از زبان زنی روایت می‌شود که انگار کنیز شاه بوده و معشوقش که در ایام قدیم زندگی می‌کرده  از مردی روایت می‌کند که او را به شکل دیگر برانداز می‌کند. زن می‌گوید « قبلا مرا در کجا دیده‌ی؟ چشمان سیاه موربم را، ابروان کمانی کشیده‌ام را، بینی راست و تیغ‌ام را و دهان کوچک با لبان گوشت آلودم تو را به یاد کی می اندازد؟ این موهای تاب دار زاغ مانند و دراز این اندام باریک باریک…»

  نویسنده با پرداختن جدال درونی شخصیت داستان را برای‌مان معرفی می‌کند که زن‌است و نگاه های هم از سوی مردی‌ست این‌گونه ما را کنجکاو می‌کند که در آخر و وسط داستان چی اتفاق رخ می‌دهد.

و وقتی داستان را ادامه می‌دهیم دیده می‌شود که در داستان زمان و مکان مشخص نیست و نویسنده داستان را از یک قسمت به یک قسمت پرتاب می‌کند، بعضی از صحنه ها مبهم اند و بعض آشکارا سخن می‌گوید.

 

  • داستان دوم « آمدم که بروم»

روایت از یک خاطره رؤیایی با معشوق خود دارد که با واژه «تو» در کنار دریا با فضای طبیعت شروع می‌شود که این رابطه کاملا یک پیوند پر از احساسات است. اما فضا کم‌کم تغییر می‌کند به جدایی، دل‌شکستگی و رفتن می‌انجامد و به فضای جنگ و خشونت وارد می‌شود.

آن احساسات و اتفاقات فقط در یک گوشه‌ی ذهن قرار می‌گیرد و خاک می زند و اما هر بار با شستن آن خاک ها غم آن اتفاقات را تازه می‌کند.

بادغیسی برایمان نشان می‌دهد که هیچ چیزی در این زندگی ماندنی نیست حتی عشق که رابطه‌ی عمیق است در زندگی پایدار نیست.

 

  • داستان سوم « بُوبُو »

این دستان بیشتر شبیه رمان « گلنار  آینه» از رهنورد زریاب می‌ماند. همانطور که ربابه شیفته‌ی رقص و داستان ساز و طبل و هارمونیه مادرکلانش شده بود، شخصیت این داستان نیز شیفته‌ی داستان بُوبُویش می‌شود. که روزگاری دختر شاه بوده است و او نیز می‌خواهد مانند مادر کلان خود دوست دارد با ساز ستار بچرخد و بچرخد.

همان طور که ربابه را جامعه اجازه نداد، این دختر را نیز مادرش و خانواده اش اجازه نمی‌دهد تا نشود روزی پسری او را به عقد نکاح خود بی آورد، تا روزی به عنوان ننگ خانواده خویش یادش نکند.

داستان بیشتر شبیه یک روایت شاعرانه‌ی سیال ذهنی/ جدال درونی است، که تکه تکه به خاطرات، تصویرهای تکرار و صحنه‌ها که نشان دهنده احساسات و رنج های یک زن است تا داستان.

 شخصیت خود بُوبُو یا حورا یک شخصیت آزاد، هنرمند و رقصنده بوده در ایام جوانی ولی با تغییر زمان باعث می‌شود که مادر شخصیت داستان آینه‌ها را می‌شکند تا دخترشان شیفته‌ی خود و ساز ستار نشود که از کنترل والدین خود خارج شود.

 

  • داستان چهارم « یک پیاله چای »

 این داستان بیشتر شبیه به مونولوگ می‌ماند جدال و چندان کشمکشی ندارد و برای ما این را نشان می‌دهد آن‌چه‌که در گلو می‌ماند به دلیل ناتوانی ما در گفتن است.

داستان در فضای شهری و اجتماعی رخ می‌دهد مقابل فردی که تازه با او آشنا شده و او را به یک پیاله چای دعوت می‌کند، در آخر خیلی کوتاه و پیچیده برای شخصیت داستان آن می‌گوید که از دوستش صدف خوشش آمده و ازش خواهش می‌کند تا او را با صدف آشنا کند.

این داستان قسمی است که بعضی از عشق‌ها در گل می‌ماند بدون آنکه یک کلمه از آن سخن بگوید آدمی

 

  • داستان پنجم « برسد به ساقیا »

در این داستان در آغاز آدمی گمان می‌برد که ساقیا همان فرد نامه رسان ولی در آخر قسمی به ما روایت شده که ساقیا نامی فردی است، این داستان نه داستان است  نه یک روایت بلکه به یک نامه طولانی ختم می‌شود که نشان دادن از خودکشی و مرگ است.

در نامه به یار، بابا، مادر، خواهر، طبیعت، پرنده ها و بعضی از توصیه‌های را بعد از مرگش به ساقیا می‌کند.

چون برای شخص خودم واژه « بابا » معنی خاص خود را دارد دوست دارم همان بخش را برای شما بیارم.

« بابایم: شرمم باد او نمی شنود، برایش بنویس، تا بخواند گرچه با خواندن به تنهایی درد خواهد کشید.

کاش می‌توانست بشنود. آن وقت صدای تو، حضور تو دردش را تسکین می داد.

تنهایی‌اش را تقسیم می‌کرد و برای لحظاتی از چند و چونش می‌پرسید و حواسش متفرق می‌شد.

کی؟ کجا؟ چرا و چگونه؟ خواهش می کنم بعضی وقتها همراهی اش کن و اگر در مورد باغچه حرف‌هایی داشت، حتما گوش کن او معمولاً عصرها حرف می زند. عصرهای پاییزی و عصرهای تابستان و عصرهایی…»

در آخر از چگونه مردن و تصورات خود از مرگ می‌گوید به ساقیا می‌نویسد، و از ساقیا خواهش می‌کند تا افراد را که در نامه نام برده بعد مرگ او دلداری بدهد.

برداشت من از این داستان و یا هم نامه به ساقیا این‌است که بادغیسی در درون ذهن آن‌هایی که به خودکشی فکر می‌کنند برای ما گفته است، از احساسات ودلهره‌گی شان صحبت کرده است.

 

  • داستان ششم « پامیر جان »

داستن پامیر جان فضای سنگین و معلق دارد؛ انگار همه در انتظار آمدن پامیر خلاصه می‌شود.

که آیا او است یا نیست، فضایی داستان قسمی که گاهی خانواده برای آمدن پامیر جان آمادگی پذیرایی را گرفته روان است، گاهی قسمی است که در سوگ همه جمع شده‌اند، گاهی تصویر از سوگ دختران خانه برای پامیرجان می‌گویند و گاهی از گریه زاری و ناله زنان برای ما تصویر خلق کرده.

زنان با گریه کردن زیاد او را به یاد حاجی می آورد و حاجی او را با خواندن چند بین یاد او را زنده نگه می دارد.

روایت موجی است و خطی نیست، از یک صحنه به یک صحنه دیگر پرتاب می شود، از مهمانی و سفره چیدن دخترها برای آمدن پامیر تا نشستن در سوگ و گریه زنان، طبیعت و جنگ.

تمام خانواده به جستجوی او می پردازند رفتن که از آمدنش خبری نیست، حاجی می‌داند او نمی‌تواند برگردد چون وجود ندارد؛ اما باز هم برای برگشتنش امیدوار است و خود را با نغمه‌های این چند بیت دلداری می‌دهد.

که می‌توان گفت شکل این داستان « سوگ ناپیدا » است.

 

  • داستان هفتم « چهار چیز که نمی آرد بار »

این داستان یک مرد کهنسال است که باغی دارد ولی حافظه‌اش را از دست داده‌است با اینکه در جوانی زمین‌های زیادی را به حاصل آورده است و خانه‌های زیادی را سرسبز کرده است و خدمت عظیمی انجام داده است؛ ولی حالا هیچ چیز را به یاد ندارد.

شاید بادغیسی این داستان را برای این نوشته است که یاد آن باغبانان و دهقانان در دل‌های‌مان زنده باشد و قدر آنها را بدانیم وبرای‌شان ارزشی قائل شویم.

 

  • « شیرین » داستان هشتم که از مرگ می‌گوید، « و این گونه بود که بهار از شهر رفت » داستان نهم نیز از مرگ سخن می‌گوید، « پس از باران، آفتاب زود می‌زند » داستان دهم که روایت عاشقانه‌ی سیاسی است. که این چهار داستان به یک کلمه خلاصه می‌شود.

 

  • آخرین داستان « عشق به وقت بخارا »

 

روایت از یک دختر نازدانه ودختری خان‌های هرات است، که بیشترین ارث خود را پدر برای او می‌گذارد و این دختر در عیش و نوش است و زندگی والای دیگر متفاوت‌تر از دختران قوم و شهر ولی با آمدن پسر کاکا از بخارا همه چیز به هم می‌خورد و جدال میان کاکا و وی بر می‌خیزد تا ارث را عادلانه تقسیم کند؛ ولی دختر نمی پذیرد.

اما یک شب با کشیدن سیگار و حرف زدن با یکدیگر باعث می‌شود همدیگر را بپسندند و حرف عروسی و خواستگاری به پیش می‌آید که هر کاکا و عمه می‌گوید من او را به پسر خود می‌گرفتم ولی آن پسر بخارایی او را به عقد خود می آورد و با خود به بخارا می‌برد و صاحب ارث این دختر نیز می‌شود با ازدواج کردن با آن دختر.

 

انگیزه‌ی من از خواندن این کتاب

زمانی‌که داستان یا هم خاطره‎ی « رزما و آفتاب » را نوشتم به منوچهر فرایس فرستادم تا برایم نظرش را بفرستد او مثل همیشه همان طور که دوست دارم نقد تندی کرد و این باعث شد یک بار باید دوباره به آن داستان بپردازم.

 من همیشه داستان‌های خود را به منوچهر فرادیس به اشتراک می‌گذارم و شیوه‌ی نقدش را دوست دارم و او همیشه به من می‌گوید خوب می‌نویسی و باید بیشتر بنویسی مانند اسمت « کوثر بخارایی » با داشتن اسم بخارا ما نیز نویسنده‌ی بزرگ مانند تو داشته باشیم.

و برایم گفته بود کتاب « به وقت بخارا » از بانو وسیمه بادغیسی باید بخوانم.

 

نتیجه‌گیری

تنها چیزی که آدم می‌تواند از این مجموعه داستان به نتیجه برسد این است که این داستان به محوریت رنج زنان و جنگ و مهاجرت نوشته شده‌است و با استفاده از شاعرانگی در داستان‌هایش ونثر زیبایی که کشش وجذابیت خاصی برای مخاطب ایجاد می‌کند.

 از منظر فرم کلی داستانی به جز داستان « بوبو، شاه کابل- مطرب خرابات و عشق، به وقت بخارا » به سختی می‌توان سایر داستان‌های این مجموعه را داستان نامید.

درفرجام برای بانو بادغیسی آرزوهای خلاقیت های پیوسته و مداوم آرزو دارم.

 

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *