حالا که اختیار نگاهم به دست توست-جمشید حیدری
حالا که اختیار نگاهم به دست توستهرجا که پر کشید، گناهم به دست توست من با کبوتران به سراغ تو آمدمبستن و یا شکستن ما هم به دست توست دیگر...
حالا که اختیار نگاهم به دست توستهرجا که پر کشید، گناهم به دست توست من با کبوتران به سراغ تو آمدمبستن و یا شکستن ما هم به دست توست دیگر...
فرشته بودهاى و جايت آسمان بودهستارگان همه دورت نگاهبان بوده مدار چرخش خورشيد و ماه، چشمانتدچار پلك تو روز و شبِ جهان بوده شكوفهها همه باغ تبسمی كه تو راهميشه...
گذر نمیکنی ای دوست از مزار سخیمگر نبودهای یک روز دوستدار سخی؟! کبوتران به فغان آمدند از دوریچقدر تیره شده بی تو روزگار سخی کجا رود؟ چه کند؟ پای بست...
بوی “ای کاش” میدهد این شعر حسرت استخوانشکن دارد وسط گریههای مردی که ترس بسیار زن شدن دارد بوی “ای کاش” میدهد این شعر در دهان پرندگان قفس طعم نمناک...
تنهاترین و خسته و دلبند هیچکسدلتنگ و دل پریش به مانند هیچکس تا شاخهی درخت خودش قاتل خود استپس اعتماد نیست به پیوند هیچکس دلشاد وعدههای تو اصلن...
خشکیده گلِ خنده به روی لبِ یلداامسال شده بسته درِ مکتبِ یلدا سرد است همان اشک روانش، چه توان گفت؟هرچند که بالا زده امشب تبِ یلدا بایست که ناخوانده و...
ایکاش آغوش و شراب و آب و نان باشددنیا برایت بهتر از افغانستان باشد گنجشکهای بوسهام را در یخن بگذارتا از گزند باد و باران در امان باشد در پیش...
من زندهام به وعدهی دیدار در غروببا خندهها و قهوه و سیگار در غروب با رقص نور و شُرشُر آب و صدای قوشعر و شراب و نغمهی گیتار در غروب...
دلم غیر از طواف روی تو دینی نخواهد داشتبجز اسطورهی چشم تو تلقینی نخواهد داشت قطار اشک را هر شب به پای خنده میریزمولی این قطرههای شور، شیرینی نخواهد داشت...