ای خفته در تطور چشمت صد آسمان-بشیر رحیمی
ای خفته در تطور چشمت صد آسمانبا گردش نگاه تو میگردد آسمان فیروزهی حباب نگاه تو را بس استاینقدرها که بسته از آن، گنبد آسمان سُکر کبود چشم تو در...
ای خفته در تطور چشمت صد آسمانبا گردش نگاه تو میگردد آسمان فیروزهی حباب نگاه تو را بس استاینقدرها که بسته از آن، گنبد آسمان سُکر کبود چشم تو در...
دوباره قریه و قشلاق و مردمان فقیرشکارهای« خداداد» و آهوان اسیر گرفته جای ریا را صفای ییلاقیبجای قالی ابریشمی دو تکه حصیر به اشتیاق به آغوش قله خوابیدمبروی صخره و...
همیشه حل معما همیشه درگیریبه باد دادهای خود را… به باد میمیری مرا چه کار به اسطوره و حدیث جهانمرا چه کار به افسانهی اساطیری مرا به خاک بکار و...
حالا که اختیار نگاهم به دست توستهرجا که پر کشید، گناهم به دست توست من با کبوتران به سراغ تو آمدمبستن و یا شکستن ما هم به دست توست دیگر...
فرشته بودهاى و جایت آسمان بودهستارگان همه دورت نگاهبان بوده مدار چرخش خورشید و ماه، چشمانتدچار پلک تو روز و شبِ جهان بوده شکوفهها همه باغ تبسمی که تو راهمیشه...
گذر نمیکنی ای دوست از مزار سخیمگر نبودهای یک روز دوستدار سخی؟! کبوتران به فغان آمدند از دوریچقدر تیره شده بی تو روزگار سخی کجا رود؟ چه کند؟ پای بست...
بوی “ای کاش” میدهد این شعر حسرت استخوانشکن دارد وسط گریههای مردی که ترس بسیار زن شدن دارد بوی “ای کاش” میدهد این شعر در دهان پرندگان قفس طعم نمناک...
تنهاترین و خسته و دلبند هیچکسدلتنگ و دل پریش به مانند هیچکس تا شاخهی درخت خودش قاتل خود استپس اعتماد نیست به پیوند هیچکس دلشاد وعدههای تو اصلن...
خشکیده گلِ خنده به روی لبِ یلداامسال شده بسته درِ مکتبِ یلدا سرد است همان اشک روانش، چه توان گفت؟هرچند که بالا زده امشب تبِ یلدا بایست که ناخوانده و...