گفت‌وگو با حسین توحیدی

«برای چیزی که از آن من نبوده رشک نبرده‌ام.»

گفتگو با حسین توحیدی شاعر «مرا از جنگ برگردان»

مصاحبه گیرنده : راضیه حسینی 

حسین توحیدی از شاعران جوانی است که احساسات و عواطف جوان امروز افغانستان را در شعر فریاد می‌زند. از او  مجموعه شعری به نام «مرا از جنگ برگردان» در ایران منتشر شده. در این مجال به گفتگو با ایشان می‌نشینیم.

 

  1. از دغدغه‌های این روز‌های‌تان بگویید؟

هر آدمی در دنیای خودش دغدغه‌های زیادی دارد مخصوصا آدم‌های امروزی. دغدغه‌هایی که با هربار به یاد آوردن، چنان گرزی به تراق ما فرود می‌آیند. من اما دغدغه‌های کوچکی دارم. مثلا اگردوباره نتوانم به فضای درسی و استرس های قبل امتحان برگردم چه؟ اگر امیدهایی که در سال 1400 و از آن به بعد به ناامیدی و فروپاشی روانی منجر شد، دوباره به من بر نگردد چه؟ اگر روزی نتوانم همچنان به زندگیِ بدون امید ادامه بدهم چه؟ اگر وضعیت کشور همین‌طور ادامه پیدا کند و هر روز خبرهای ناخوش نابودترم کند چه؟ شاید برای دیگران گپ کلانی نباشد اما برای من که با  کلمات زندگی می‌کنم و منی که شعر، هرکجا حتی در ارتفاع 60 متری سراغم می‌آید چه دغدغه‌ای می‌توانم داشته باشم به جز اینکه لحظه‌ای را بدون هراس زندگی کنم!

  1. نقش اجتماعی شاعران در برآوردن نیازهای جامعه چیست؟

شاعر به دلیل سر و کار داشتن با عواطف آدمی در هر جامعه‌ای جایگاه خاص خودش را دارد اما از اولین شاعر گرفته تا آخرین شاعر که شعری از پایان آدمیزاد می‌نویسد، هیچ شاعری نمی تواند در برآورده کردن نیازهای جامعه دست بالایی داشته باشد. آن هم جامعه‌ امروزی که از مطالعه کردن و خواندن و نوشتن به تدریج فاصله می‌گیرد و رو می‌آورد به شبکه‌های مجازی. شعر التیام است؛ شعر شیرین است، شعر تقلا است و شعر جوهر حیات آدمی است. مردم به شعر و شاعر فقط گاهی نیاز دارند همان‌طور که به معلم، معمار، نجار، تاجر و… همان‌طور که معمار خانه‌ای را از آجر و سیمان می‌سازد تا مکانی برای زیستن آدمی باشند، شاعر هم همان خانه‌ها را از کلمات می‌سازد تا روح آدمی در آن پناه بگیرد. هم‌چنان که نجار و تاجر و… .

  1. بیشتر چه نوع سوژه‌هایی را کار می‌کنید؟ احساسات شخصی یا موضوعات اجتماعی و دردهای بشری؟

 سعی کرده‌ام فقط بنویسم. از جامعه‌ای که در آن زندگی می کنم، از مردمی که با آنها سرو کار دارم، از آدم‌های که دوست‌شان دارم. البته بیشتر از احساسات شخصی خودم نوشتم. طبیعی‌است که هر فردی در جوانی خود دچار احساسات شدید شود اما از آنجایی که  اکثریت ما احساسات خود را پنهان می‌کنیم یا یک دوست داشتن شدید را ننگ می‌دانیم من تلاش کردم راه خودم را بروم. نه احساسات شدیدم را پنهان کردم و نه آن دوست داشتن با شکوه را ننگ دانستم. من نوشتم و نوشتم و نوشتم و تا آخرین لحظه هم خواهم نوشت چرا که احساسات من یک بخش مهمی از من است و باید به آن توجه داشته باشم.

  1. دوست داشتید کدام کتاب شعر را نوشته بودید و یا جای کدام شاعر خوب بودید؟

 هیچ وقت برای چیزی که از آن من نبوده رشک نبرده‌ام یا خودم را جای فلان شاعر قرار نداده‌ام. به نظر من اینکه خودم را با فلان شاعر مقایسه کنم کار نادرستی است زیرا که آن شاعر زمان و مکان مخصوص خودش را داشته و من زمان و مکان مخصوص خودم را دارم. نه تنها در شعر که در هر زمینه‌ای مقایسه کردن آدمی با آدم دیگری کار بسیار ناپسند است. آدم ها دردهای یکسانی تجربه نمی‌کنند، زخم‌های یک رقمی نمی‌خورند، کارهای یکسانی انجام نمی‌دهند. پس هیچ دلیلی ندارند که باهم مقایسه شوند.

  1. به نظرتان چالش‌های فراروی امروز شاعران چیست؟

شاعران امروز چالش‌های زیادی پیش رو دارند از امرار معاش گرفته تا دزدی آثار و… شعر بعد اقتصادی ندارد و کسانی که از شعر انتظار درآمد دارند خوب است که تجدید نظر کنند. شعر با مادیات میانه خوبی ندارند بسیارند شاعرانی که تا خواستند از شعر دکان بزنند، شعر یک‌دفعه و به طور عجیبی ترک‌شان کرد. همیشه بهترین شعرها را آن شاعرانی سروده‌اند که در بدترین وضعیت اقتصادی و روحی قرار داشتند چه در شعر فارسی و چه در زبان‌های دیگر.

شعر و عشق یک خاصیت مشترک جالبی دارند. هر آدمی که به این دو مبتلا شوند دچار تزلزل سنگینی می‌شود. شعر و عشق با چیزی که قبلا بوده‌ای کاری ندارد. هردو اول ویران می‌کنند و بعد از نو بنا می‌کنند. تعدادی از این ویران‌شدگان خاک خوبی دارند، از نو بنا می‌شوند و بسیار با شکوه به آخر می‌رسند. اما تعدادی هم هستند که قدرت از نو بنا شدن را ندارند و ویرانه باقی می‌مانند. یکی از چالش‌هایی که سر راه شاعران قرار دارند همین ویران شدن است که شعر به سر آدمی می‌آورد. تلاش کنیم تا قدرت از نو بنا شدن را در خودمان ایجاد کنیم.

و دیگر گپ که می‌ماند دزدی آثار است؛ امروز متاسفانه در بین شاعران شعرهای زیادی وجود دارند که با دزدی از این و آن نوشته شده. امروزه شبکه‌های مجازی برای دزدان این فرصت را مهیا کرده که هرکس در هرجای دنیا هر طور که دلش می‌خواهد سرقت کند. شعر از خون، گوشت و پوست یک شاعر شکل می‌گیرد و حکم فرزندی دارد، هیچ چیزی برای یک شاعر اندوهناک‌تر از این نیست که متوجه شود فرزندانش به دست سارقین تکه تکه شده‌اند.

  1. آرزو و قله بلندتان در شعر چیست؟

آرزویی که در شعر داشتم به مرور زمان شکل خود را عوض کرد و تبدیل به یک حسرت عمیق شد. حالا فرقی ندارد به چه قله‌ای برسم و نرسم. معنا سقوط کرد و دیگر همینی که هستم را پذیرفتم و به دوباره شروع کردن، به بلند شدن در پی معنای جدیدی می‌اندیشم… .

  1. جلسات شعر شاعران افغانستان را در ایران چگونه می‌بینید؟ جریان‌ساز بوده‌اند یا خیر؟

نظر خاصی ندارم اما اگر جریان‌ساز بود حالا یک جریان را تحویل ادبیات داده بود!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *