هدیه ارمغان-گریههایم در اتاقی در گرفت
گریههایم در اتاقی در گرفتدامنم دور اجاقی در گرفت گفته بودم بگذرم از زندگیزندگی بر روی طاقی در گرفت دستهایت تا که بر دستم رسیدبر لبانم اتفاقی در گرفت پردهها...
گریههایم در اتاقی در گرفتدامنم دور اجاقی در گرفت گفته بودم بگذرم از زندگیزندگی بر روی طاقی در گرفت دستهایت تا که بر دستم رسیدبر لبانم اتفاقی در گرفت پردهها...
چون كابل قديمِ پر از پاکبازهادر تو هزار كوچه خرابات و سازها روییده از لبت گل آوازهای سرخبزمیست در گلوی تو از نینوازها مثل جزیرهای به خودت منتهیستیتنهایی رها شدهای...
راه میافتم سوی افسانههای دور با تومثل عشاق قدیمی ساده و مغرور با تو همپیاله با دو چشمت میشوم دیوانه و مستمستتر از دانهی دیوانهی انگور با تو نقش میبندد...
هرگز ندیده کس مرا از درد سر خالیجای تو تا کی پشت این دیوار و در خالی… کوچه سکوت مطلقی در انزوا داردتا انتها از جای پای رهگذر خالی درگیر...
یک دم عبور میکنم از هر چه باورمتا میزند هوای تو یک لحظه بر سرم وقتی که یک نهالم و در زیر برف گیرایمان به فصل سبز شکفتن کجا برم؟...
قسمت سبدش را سر اين بام انداختبر دامن سرخم گل بادام انداخت قسمت حركت كرد در آيينه نشستروشن شدم از ماه كه در جام انداخت قسمت نه چنان است كه...