بلور برف های کوه البرز است تن پوشت – ساحل رضایی

بلور برف‌هاى کوه البرز است تن‌پوشت
کبوترهایم آزادند در زندان آغوشت

تنم را آشنا با پیچ‌و‌خم‌های تن خود کن
عزیزم گوش شیطان کر، نگو: کردم فراموشت…

ببین امواج خواهش پشت هم مى‌بارد از چشمم
به اعماق شب توفانى چشمان خاموشت

گرفته دست‌هایم در بغل دستان سردت را
و گرماى نفس‌هایم به رقص افتاده در گوشت

لبان خون چکانم مى‌کند دعوت لبانت را
بساط فتنه را چیدم که از سر بگذرد هوشت

از این عشقى که ختمش مردنم باشد نمى‌ترسم
پلنگ من! به میل خود به دام افتاده خرگوشت

منى که روزگارم معنى اصل جهنم بود
بهشتى تر ندیدم از خودم وقتى در آغوشت…

فقط رویا… تمام خانه مانده چشم در راهت
ببین یخ بسته روى میز من فنجان دمنوشت!

زدم هى زنگ، گل‌ها خشک ، شامت سرد شد برگرد…
گرفتم حرف آخر را از آن گوشی خاموشت

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *