بر شیشه می زنند فقط سنگ بیشتر – شگوفه باختری
بر شیشه میزنند فقط سنگ بیشتر بر چشم پاک آینهها رنگ بیشتر تا مینشست بر دل یک پنجره غبار هر دست میکشید به او چنگ بیشتر آندم که غم به...
بر شیشه میزنند فقط سنگ بیشتر بر چشم پاک آینهها رنگ بیشتر تا مینشست بر دل یک پنجره غبار هر دست میکشید به او چنگ بیشتر آندم که غم به...
روی آوار ها قدم ننهیدزیر آوار زنده جانهایندقلبهای تپندهای دارندبیصدا ماندهاند و تنهایند بیصدا ماندهاند و منتظرنددست خیری نجاتشان بدهدتنشان را برون کند از خاک تا دوباره حیاتشان بدهد پدری...
بلور برفهاى کوه البرز است تنپوشتکبوترهایم آزادند در زندان آغوشت تنم را آشنا با پیچوخمهای تن خود کنعزیزم گوش شیطان کر، نگو: کردم فراموشت… ببین امواج خواهش پشت هم مىبارد...
یک دم عبور میکنم از هر چه باورم تا میزند هوای تو یک لحظه بر سرم وقتی که یک نهالم و در زیر برف گیر ایمان به فصل سبز شکفتن...
چون ناگهانشعری که در من شکل میگیری با آنکه دوری، در خیالم زندهتصویری با چادر گاج سفیدت، مثل یک گلبرگهی میدرخشی در نگاهم ماهِ پامیری! برباد دادی زندگیات را...
قسمت سبدش را سر این بام انداختبر دامن سرخم گل بادام انداخت قسمت حرکت کرد در آیینه نشست روشن شدم از ماه که در جام انداخت قسمت نه چنان است...
دل نا دلم باید بمانم یا نمانم بعد تووقتی که آهم را به هر سو میکشانم بعد تو دور و برم غم ساخته هی ناشیانه آشیانهی تکیه داده شانهاش را،...
میان حس عاشقی کمی خطر اضافه کنبه تلخ کامی دلم بیا شکر اضافه کن اگر که میروی بیا، درون ساک خالیاتهوای خواهش مرا بیا ببر اضافه کن چه ذره ذره...
سر به روی شانهام بگذار با لبخند خوددور کن اندوه را با رشتهٔ پیوند خود بیعت گرم تنت را با تنم تجدید کنتا هزاران بار در آغوش ارزشمند خود شعر...
خواستم مهربان بمانم و خوب، که زنِ زندگیت من باشمکه بپوشی به روی مرگ مرا، دامن زندگیت من باشم!لقمهی کمتر از دهان تو من، لقمهی بیشتر تو باشی و تالای...