زیر آوار درد پوسیدم شانه های مرا تکان بدهید – فریبا حیدری
زیر آوار درد پوسیدم شانههای مرا تکان بدهیدمن مهیای رفتنم اما چند روزی به من زمان بدهید روی خواب و خیال من هر شب بختک نحس مرگ افتادهخستهام از زمینتان...
زیر آوار درد پوسیدم شانههای مرا تکان بدهیدمن مهیای رفتنم اما چند روزی به من زمان بدهید روی خواب و خیال من هر شب بختک نحس مرگ افتادهخستهام از زمینتان...
تنهاترین و خسته و دلبند هیچکسدلتنگ و دل پریش به مانند هیچکس تا شاخهی درخت خودش قاتل خود استپس اعتماد نیست به پیوند هیچکس دلشاد وعدههای تو اصلن نمیشومباور نماندهاست...
بر شیشه میزنند فقط سنگ بیشتر بر چشم پاک آینهها رنگ بیشتر تا مینشست بر دل یک پنجره غبار هر دست میکشید به او چنگ بیشتر آندم که غم به...
روی آوار ها قدم ننهیدزیر آوار زنده جانهایندقلبهای تپندهای دارندبیصدا ماندهاند و تنهایند بیصدا ماندهاند و منتظرنددست خیری نجاتشان بدهدتنشان را برون کند از خاک تا دوباره حیاتشان بدهد پدری...
حالا که مدتهاست از یادت فراموشم…؛حالا که از شهری به شهری، خانه بر دوشم… هر روز را با یاد تو مینوشم و هر شب…یادِ شراب بوسههایت میبرد هوشم با تو...
بلور برفهاى كوه البرز است تنپوشتكبوترهايم آزادند در زندان آغوشت تنم را آشنا با پیچوخمهای تن خود کنعزیزم گوش شیطان کر، نگو: كردم فراموشت… ببين امواج خواهش پشت هم مىبارد...
نوشتم اسم تو را روی موج، سرگردانکه می رود به چنین بیخودی کران به کران برای اینکه تو ماهی نه ماهیِ دریادر آتش اند تمام نهنگهای جهان تو ماه نه،...
بدون حرف، بدون دلیل دلتنگمببين شکستهترین واژهی هر آهنگم دوباره بعد سلام و علیک مثل غروببه محض دیدن یک خنده میپرد رنگم و ترس نازک یک التهاب میافتدشبیه صاعقه در...
کسی آرام در آغوش سرد باد میرقصدهمان که گیسوانش بوی شب میداد میرقصد ببین رسم عجیب عشق را آنقدر شیرین است که حتی پیش پای مرگ هم فرهاد میرقصد همیشه...
چون ناگهانشعری که در من شکل میگیری با آنکه دوری، در خیالم زندهتصویری با چادر گاج سفیدت، مثل یک گلبرگهی میدرخشی در نگاهم ماهِ پامیری! برباد دادی زندگیات را...