تو نیستی که ببینی غم جهان مرا-مژگان فرامنش
تو نیستی که ببینی غم جهان مرازمین تنگ و قفس های آسمان مرا من و سکوت غم انگیز سرد این خانهو تو که برده ای از خاطرت نشان مرا چنان...
تو نیستی که ببینی غم جهان مرازمین تنگ و قفس های آسمان مرا من و سکوت غم انگیز سرد این خانهو تو که برده ای از خاطرت نشان مرا چنان...
ای خفته در تطور چشمت صد آسمانبا گردش نگاه تو میگردد آسمان فیروزهی حباب نگاه تو را بس استاینقدرها که بسته از آن، گنبد آسمان سُکر کبود چشم تو در...
دوباره قریه و قشلاق و مردمان فقیرشکارهای« خداداد» و آهوان اسیر گرفته جای ریا را صفای ییلاقیبجای قالی ابریشمی دو تکه حصیر به اشتیاق به آغوش قله خوابیدمبروی صخره و...
حالا که اختیار نگاهم به دست توستهرجا که پر کشید، گناهم به دست توست من با کبوتران به سراغ تو آمدمبستن و یا شکستن ما هم به دست توست دیگر...
فرشته بودهاى و جايت آسمان بودهستارگان همه دورت نگاهبان بوده مدار چرخش خورشيد و ماه، چشمانتدچار پلك تو روز و شبِ جهان بوده شكوفهها همه باغ تبسمی كه تو راهميشه...
گذر نمیکنی ای دوست از مزار سخیمگر نبودهای یک روز دوستدار سخی؟! کبوتران به فغان آمدند از دوریچقدر تیره شده بی تو روزگار سخی کجا رود؟ چه کند؟ پای بست...
برای تغییر این متن بر روی دکمه ویرایش کلیک کنید. لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ حس میکنم با دیگران بیگانه بودن راعاقلتر از هر...
خود را بغل کردهاست در تختی که دنیاستروحی که خاموشاست اما غرق غوغاست روحی خمیده، خندههایش لب پریدهروحی که در عین شکستن باز زیباست هر روز او چیزی به جز...
دست مرا بگیر که از دست رفتهامدست مرا که باز به بنبست رفتهام این جاده را به نقطهی پایان رساندهاماین جاده را که پای مرا بست، رفتهام در جستجوی یاد...
تو رنگ آبی هفت آسمان را با خود آوردیزمین سبز و باغ ارغوان را با خود آوردی خدا با خلقتات حتی به شبها روشنی بخشیدتوگویی پرتو یک کهکشان را با...