
گفتوگو با سیده تکتم حسینی
- گفتگو, مقالات ادبی
- 1404/12/07
«شعر مرا انتخاب کرده، نه من شعر را…»
گفتگویی شاعرانه با سیده تکتم حسینی
مصاحبه گیرنده: راضیه حسینی
سیده بانو تکتم حسینی از شاعرانیست که شعر را نه فقط برای نوشتن، که برای زیستن برگزیده است. در کلماتش اندیشه و احساس درهمتنیدهاند و تجربهی زیستهی او از زبان و سرزمین در شعر حضوری پررنگ دارد. گفتوگو با او، سفریست میان واژههایی که گاهی سکوت میشوند و گاهی لرزشی بر جان مخاطب مینشانند.
سیده تکتم حسینی از شاعران موفق ادبیات معاصر افغانستان است؛ وقتی پرونده شعر بانوان افغانستان یا شعر مهاجرت را بخواهیم بررسی کنیم، نمیتوانیم نام سیده تکتم حسینی را نادیده بگیریم. ایشان در قم ساکن هستند و در ایران شاعر بسیار شناخته شدهای هستند.
از خانم حسینی مجموعههای زیادی چاپ شده است؛ مجموعه شعر «لیلت»، «دوشنبه های کوهی»، «نارنج مویه ها»، «رشمهی صدا»، «تناهی»، کتاب «فصد اشیا» و مجموعه شعر «گذر از کوچه زلف» گردآوری اشعار محمدانور بسمل از مجموعههای ادبی چاپ شده ایشان است.
- آخرین بار که شعری شما را دگرگون کرد کی بود؟ شعر خودتان یا شعر فرد دیگری؟
آخرین بار با خواندن چند بیت از بیدل دهلوی بود و البته تازگیها بیشتر مولانا خواندهام او همیشه مرا به لرزه میاندازد، چون در آینهی پیچیدهی کلماتش خودم را میبینم. اما گاهی هم یک خط ناتمام از دفترچهی خودم مرا دگرگون میکند، وقتی حس میکنم زبانم به چیزی دست زده که فراتر از من است.
- از آثار چاپشده خود بگویید. سه اثر در نمایشگاه بینالمللی تهران در سال ۱۴۰۴ از شما منتشر شد؛ از آنها و دنیاییکه به مخاطب عرضه کردهاید بگویید.
کتاب اول «دوشنبههای کوهی»، کتاب دوم «نارنج مویهها»، کتاب سوم «لَیلَت» و یک کتاب از شاعر فقید محمد انور بسمل گردآوری کردم با عنوان «گذر از کوچهی زلف». سه کتاب در نمایشگاه کتاب امسال داشتم با عنوان «تناهی» که روایت زنانهای تنیده باعشق دارد. کتاب دیگر «رشمههای صدا» که از نامش هم مشخص است صدای زندانی است و یک کتاب از یادداشتهایم با عنوان «فصدِ اشیا» که بخش دیگر از جهان تنیده با کلمات من هستند.
- از شعر مهاجرت در قم و جلساتی که برگزار میشود بگویید. جریان شعر مهاجرت در قم را چگونه ارزیابی میکنید؟
شعر مهاجرت در قم یک صدای نسبتا خاموش و در عین حال پرزخم است. شاعر مهاجر میان دو جهان معلق است: زبان مادری و زبان میزبان، وطن ازدسترفته و وطنِ ناداشته. جلسات ادبی قم فرصتیست که این زخمها روایت شوند؛ هنوز خاماند، اما صادقانهاند.
- آیا رویدادهای شاخصی که در حوزه ادبیات افغانستان در قم برگزار میشود را دنبال میکنید؟ فعالیتهای انجمن ادبی خانه مولانا و انجمن هنر و ادبیات آیینی افغانستان را چگونه ارزیابی میکنید؟
بله، دنبال میکنم. این انجمنها بیشتر از آنکه جایگاه رسمی داشته باشند، پناهگاهاند؛ پناهگاهی برای جوانانی که میخواهند صدای خود را پیدا کنند. هنوز جای رشد دارد، ولی ارزشش در همین «پناهبودن» است. و البته در کنار این مأمن بودن معرفی شاعران برجسته و شاعران تازه را نیز عهده دار است.
- بهعنوان شاعری که با زبان و کلمات کار میکند، آیا تا به حال آرزو کردهاید کاش میشد چیزی را بیزبان گفت؟
همیشه. بسیاری از رنجها پیش از آنکه به زبان بیایند میمیرند. کاش میشد با یک نگاه، یا حتی با سکوت، همه چیز را منتقل کرد.
- به نظرتان کدام کلمه در زبان فارسی بیعدالتی دیده؟ یعنی کمتر از بار واقعیاش استفاده شده؟
«اندوه»؛ اندوه همیشه کوچک شمرده شده، در حالی که حقیقتاً اقیانوسیست.
- آیا سکوت در شعر هم میتواند نوعی صدا باشد؟ چه تجربهای از سکوت در زندگی یا نوشتن دارید؟
سکوت بلندترین صداست. در زندگی مهاجرت، سکوت یعنی ناتوانی از گفتن، یعنی هزار حرف فروخورده. در شعر هم جاهایی هست که باید کلمه را رها کرد و فقط بگذاری سفیدی صفحه سخن بگوید.
- اگر بخواهید یکی از شعرهایتان را به فیلم تبدیل کنید، کدام را انتخاب کنید؟ چه صحنههایی از آن مهمتر است؟
شعری که برای صدا نوشته ام: صدا شد صدایش نم صبحدم داشت… . و زنی که زادگاه او صدای اوست.
- اگر شعر نوشتن یک حس داشت شبیه چه چیزی بود؟
شبیه بارانی که بر ویرانه میبارد.
- اگر بخواهید یکی از واژههای زبان فارسی را برای همیشه حذف کنید، کدام را حذف میکنید و چرا؟
«مرز»؛ چون مرز فقط انسان را از انسان جدا کرده.
- فکر میکنید شعر صد سال بعد چه شکلی خواهد بود؟ هنوز انسانی خواهد بود؟
اگر جهان تا آن زمان دوام بیاورد، شعر بیشتر به تصویر و موسیقی نزدیک خواهد شد. اما انسان همیشه به شعر نیاز دارد، چون بیآن نمیتواند دوام بیاورد.
- آیا روزی خواهد رسید که دیگر نخواهید شعر را انتخاب کنید و ننویسید؟ آن روز چه حسی دارد؟
شعر مرا انتخاب کرده، نه من شعر را. اگر روزی ننویسم، حس میکنم زبانم مُرده است.
- اگر کودکی از شما بپرسد «چرا باید شعر بخوانم؟» چه پاسخی میدهید که فقط مخصوص خودتان باشد؟
میگویم: چون شعر تنها جاییست که میتوانی گریه کنی بیآنکه کسی تو را مسخره کند.
- به نظر شما، کدام دروغ را بیشتر در شعر معاصر تکرار میکنیم؟
اینکه «خوبیم». شعر پر از ادعای امید و شادیست، اما اغلب دروغ میگوید.
- اگر بخواهید فقط با پنج واژه برای همیشه شعر بنویسید، آن پنج واژه چه خواهد بود؟
خاک، اندوه، مادر، تبعید، چراغ.
- شعر را بیشتر ابزاری برای بیان شخصی میدانید یا مسئولیت اجتماعی؟
هر دو. شعر اگر فقط شخصی باشد، خودخواه است؛ اگر فقط اجتماعی باشد، شعاریاست. شعر باید مثل رودی میان این دو جریان جاری باشد.
- سبک شعری شما چگونه شکل گرفت و تحت تأثیر چه شاعرانی بوده است؟
از سعدی و حافظ سهل بودن و دشوار بودن را بیشتر آموختم و از استاد دولتآبادی ژرف و از سرچشمه خواندن را یاد گرفتم.
- افغانستان چه نقشی در شعرهای شما دارد؟
همهچیز. افغانستان مثل خون در رگهای زبانم جاریست. هرجا بروم، خاکش در کلمههایم میریزد.
- آیا مهاجرت بر زبان و شعر شما تأثیر گذاشته است؟
بله. زبانم را گسترده تر کرده واژههای بیشتر و شعرم را چندصدایی یا می شود گفت به جهانبینیام کمک کرده.
- چگونه میتوان از دل رنجهای جمعی مردم افغانستان شعر آفرید؟
با صداقت. کافیست رنج را همانطور که هست، بیپیرایه و بیزیباسازی، نوشت. رنج خودش شاعر است.
در دنیای امروز که رسانههای اجتماعی برانگیخته میشود، شعر چگونه باید عرضه شود؟
شعر باید کوتاهتر و شفافتر شود تا در صفحههای کوچک گوشی جا بگیرد، اما عمقش را از دست ندهد. باید یاد بگیرد با تصویر و صدا همنشین شود. هرچند من زیاد به شعر کوتاه موافق نیستم متاسفانه جهان مجازی حوصله را محدود کرده و به همین جهت من مطالعه ام بیشتر ازکتاب است.
- یک شعر از خودتان؟
صدا شد صدایش نمِ صبحدم داشت
زنی که گلوگاهِ او زنگِ غم داشت
زنی کالبدیخ زنی روحآتش..
که در سینهاش کورهی آه و دَم داشت
زنی باد شکل و زنی ریشه در خاک
که بر شاخهاش میوهای از عَدم داشت
صدا شد صدا در دل دشت پیچید
صدا نی به نی در نفیرش اَلَم داشت..
_چنین زن که در من به زاری نشسته
غروری بلند و غمی محتشم داشت
ندیمانِ چشمش پریزادهمردم
که هر غمزهی او هزاران خَدم داشت
زنی سِتر جان و زنی پرکرشمه
که در قلبِ دلدادگانش حرم داشت
به جولان زنی رام و آمُخته اما
میانِ دلش گله ای اسبِ رَم داشت…
کسی آمد از سمت ِ کوهی مقدس
که در دست هایش دوات و قلم داشت
چه نَفسِ نفیسی، عجب خوشنویسی
که تَحریرِ هر سَطر او پیچ و خم داشت
مرا ریخت بر کاغذِ اَبر و بادش
مرا داد بر باد و چشمانِ نم داشت
شدم نقشِ دستِ چلیپا نویسش
که قلبِ هنرمندِ او عشق کم داشت..
سیده تکتم حسینی
شعر
بچه های مولانا
دختران رابعه
داستان
مقالات ادبی
رویداد های ادبی
رویدادهای فرهنگی هنری
چند رسانهای
درباره ما
نشر شادیان
